flow of life

درخواست حذف این مطلب
1. اولین کار بعد اومدن همسری ید مواد غذایی بود.2. نصب بخاریها و گرم شدن خونه. چقد الآن خونه دلچسب شده.3. ید پلاستیک واسه گلهای من و صاحبخونه که بکشیم پشت پنجره و از سرما محافظت بشن.4. سر زدن به اقوام و دوستان و دیدار تازه .5. پر فریزر توسط من و صفا دادن به یخچال دو نفره کوچیکمون. و بار گذاشتن یه غذای رژیمی چون مرضی به شدت اضافه وزن پیدا کرده!!6. شستن کلی لباس و پتو و پ و و کاپشن و ... و به زودی اتو زدنشون.7. سر سفره غذا موقع خوردن چای و هر زمان دیگری جان از این مدت و کارهایی که انجام داد گفت و من شنیدم و یاد گرفتم.و متقابلا من هم روزگارم رو براش شرح دادم.* * یه نکته جالبی که از تعریفات جان تو خوابگاه فردوسی و دانشکده شون و فضای اونجا و دانشجوها و رشته هاشون و نحوه مکالماتشون متوجه شدم اینکه چقدررررر جامعه ذکور و به اصطلاح مردان روابطشون زیباتره.شاید چون من همسری و روابطش رو دیدم که سریع با آدمها می جوشه ارتباط برقرار میکنه و خیلی زود دوست میشن. جوری که تا سالها بعد مداوم باهم در ارتباطن. شاید علتش خصلت و ویژگی ذاتی همسری باشه. ولی من حس میکنم در کل مردان برای ارتباط برقرار با ان خودشون خیلی راحتن. معمولا به جزئیات افراد دقت نمیکنن. حسادت در رفتارهاشون خیلی کمتره. زودتر باهم دوست میشن و دوست میمونن.چنانچه همسر من رو اگر به مریخ هم بفرستن زندگیش جریان داره و دوستانش رو پیدا میکنه و از افراد و مکانهای پیرامونش لذت کافی رو میبره و یاد میگیره و خیلی هم به بقیه نکات مثبت یاد میده.اما من جامعه نسوان یا همون ن رو تصور . مطمئنم درصد زیادی از ن در دوستیهاشون حسادت وجود داره. اگر دوستش در زمینه ای از خودش بهتر بود بجای افتخار به داشتن چنین دوستی میگه چرا من اینجور نباشم چطور فلانی هست؟!در صورتیکه در جامعه مردانی که من می بینم یکی مثل همسری از باهوش و ذکاوت بودن دوستش ناراحت که نمیشه هیچ اتفاقا خوشحال میشه چنین دوستی پیدا کرده چون میتونه خلا های زندگیشو با هوش و ذکاوت و تخصص اون دوست برطرف کنه.اما میشه گفت بیشتر ن دلشون میخواد خودشون همه چیز تمام باشن و نیاز به دوست مکمل نداشته باشن چه بسا سرتر از اون باشن و پزشو بدن.من که هرچی آدم تو فامیل و دوست و آشنا دیدم و بهشون دقیق شدم بیشترشون اینطور بودن. ن جزئی نگر که حتی شاید با ی که خوش چهره و زیبا نیست ولی مثلا حقوقدان خوبی هست دوست نشن اگرم بشن اون حس حسادته بالا ه ته ته های وجودش میگه چرا اینقد ایشون کاربلده. بعد دنبال سرزنش نقاط ضعف فرد مورد نظر میرن مثلا ضعفشو به رخش میکشن.ولی مردان گمون کنم اینطور نباشن. لااقل اینهایی که من دیدم اینطور نیستن.براشون مهم نیست ساعتت مارک فلانه یا بابات پولداره یا چهره سفید خوشگلی داری. بیشتر به رفتار و اخلاق و تخصص و مهارت طرف نگاه میکنن. و سعی میکنن از دارایی های دوستشون استفاده مفید کنن.
شایدم من اشتباه میکنم ....نمیدونم...
8. من قبل رفتن همسری برنامه ای ریخته بودم که هم خودم سرگرم باشم و دوری کمتر اذیتم کنه. هم اوضاع خونه بابا به سامان بشه. مثلا رسیدگی به اموراتی چون برنامه غذایی خاص برای مامان که دیابت داره و هزار و یک نوع درد. و دائم یا قندش میوفتاد یا قندش بالا میرفت.کنترلش و برنامه غذایی که مناسب مامان باشه از طرفی واسه بابا که بیمار قلبی هست و فشار خونم داره و بیماریهای دیگه و مثلا خودم که معده درد دارم ، خیلی خیلی خیلی سخت بود.سخت بود طوری غذا بدی به افراد که بیماریهاشونو کنترل کنی.سخت بود به بابام که سنش دو سه برابر منه بگم و یاد بدم که ج و دخلت رو کنترل کن و اسراف نکن.خیلی سخت بود که به مامان بفهمونم که بجای های بی ارزش و بسیااااار تکراری تی وی خوب ببین. کارهای خوب مثل کتاب خوندن انجام بده اونم نه کتاب دوزخ و برزخ و مردن و دنیای پس از مرگ! بلکه کت امیدوارانه و گویای عشق و محبت.
با کمال تاسف باید بگم درباره مادرم من اصلا نتونستم اثر گذار باشم. هرچه تلاش نتونستم برنامه غذایی بدشو درست کنم. چون خودش نمیخواست تغییر کنه.نتونستم از تی وی و های مس ه نجاتش بدم چون دوست نداشت ازش جدا بشه. نتونستم علاقه به شعر و موسیقی و کتابهای ادبی و رمان درش بوجود بیارم چون ذهنش مثل inception پر شده بود از دنیای پس از مرگ و دوزخ و برزخ و گریه و گناه و بیچارگی و بهشت و جهنم.من در تمام اینها ش ت خوردم. توان نداشتم تغییر ایجاد کنم.اما حس میکنم 5 درصد روی ج و دخل بابا و اسراف ن ش تاثیر داشتم. اونم فقط 5 درصد!!!تنها کاری که ازم برمیومد کنترل یخچال و فریزر بابا اینها بود. کنترل ک نت های مامان که یه روز یه ماده غذایی از تو ک نتش پیدا که تاریخ انقضاش برای سال 91 بود!!! اون ته ته های ک نتش بود و ندیده بودش.از بس ماده غذایی بیخود تو ک نتهاست. چیزهایی که میشه روزانه و در حد یک کیلو ید و تازه مصرف کرد.نمیدونم از فقر دوران بچگیشون بود یا کلا سیستم زندگی اون زمانها که مردم سعی در انبار مواد غذایی داشتن که اگر روزی چیزی نبود ، اینها درمانده نباشن. و بقولا فکر فرداشونو کرده بودن!ولی به نظرم اینکار هرچند خوبه تا ح که مواد غذایی مصرف بشن نه اینکه بمونن و اب بشن. یه چیزی تو فصلش آدم می ه برای کل سال. ایراد نداره ولی مدیر خونه باید حواسش باشه تو برنامه غذاییش اونها رو بگنجاند که اب نشن.البته یادم نمیره که مدیر خونه بابا 6 ماهه روی تخت افتاده و نمیتونه رسیدگی کنه. سالهای قبل هم همیشه مشکلات بود مریضیها بودن ولی تو خونه ت ی های عید بعضی چیزها از نظر دور میموندن و این شد که اب شدن.
من روزهای اول خیلی عصبی بودم و درمانده. چند تا را ار خوب به ذهنم رسید و همون تو این مدت گره گشای کارهام بود.اول اینکه از تمامی چیزهایی که حس بد بهم میدن و آزار و اذیت روحیم میکنن دوری کنم. یکیش برهم زدن دوستی چند ساله با یکی از دوستان مجازیم بود که سر همین موضوع مرضی روزها درگیر بود و افراد نالایق بسیااار اذیتش و من هرگز نمی بخشمشون.یکیش بیرون اومدن از تمامی گروهها و کانالهای مجازیم بود. تو اینستا اکثر افرادی که پیج های با بار منفی داشتن آن فالو . تو سرچ فقط سراغ مدلهای لباسها و ایده برای خیاطی میگشتم.بیشتر وقتا الکی سرمو گرم خیاطی می روزها بگذرن.هد ست میگذاشتم گوشم و مدام آهنگهای زیبا گوش میدادم. تو این یک ماه نه تی وی دیدم نه خبری خوندم نه چیزی شنیدم و کلا از تلاطمات جامعه خودمو دور نگه داشتم تا تونستم دوام بیارم.هنوزم قوای جسمی خوبی ندارم.هنوزم باید بیمار داری م. اما اینبار برنامه ریختم که کارها تقسیم بشه و همه کمک کنن.ساعتهای زیادی با بابام بحث دینی فلسفی اجتماعی . هیچکدام نتیجه نداشت!! چون نه من دلم میخواست حرفهای ایشون رو بپذیرم نه ایشون منو قبول داشت.فقط حسنش خالی شدنمون بود. همین!خلاصه این یک ماه به اندازه سالها چیز آموختم!!

بازگشت همسری

درخواست حذف این مطلب
آورده خبر راوی کو ساغر و کو ساقیدوری به سر اومداز او خبر اومدچشم و دل من روشنکلبه دل گلشنوا کن در ایوونکو گل واسه گلدون ...
* * * ب ساعت 3 - 3.5 بود خو دم. صبح دو سری بیدار شدم. یه بار ساعت 7. مرده رو صبحانه دادم و روانه .بعد خو دم و ساعت 8:30 بود که دیگه رسما بیدار شدم واسه خودم و مامان و خانمه صبحانه آماده .سر میز صبحانه زنه سوال پیچم کرد واسه بچه دار شدن و منم جوابهای خیلی کلی دادم و در کل بهش فهموندم دوست نداریم و فعلا بیخیال بچه شدیم. اگر بقیه بذارن!!اینطور که پیش میرفت ناهارم موندگار بودن!باز مرضی دست بکار شد و تا بعدازظهر دائم تو آشپزخونه بود.ظهر ناهارشون دادم. کلی ازم تعریف مخصوصا واسه غذاها.مرده میگفت دفعات بعد دیگه اینجا نمیایم میریم خونه خودشون اونجا بهتره . منظورش پذیرایی من و غذاهام بود.کلی تعارفات الکی کردیم و من بار و بندیلم رو بستم که بیام خونه خودم. چون تو راه بود. چند ساعت دیگه اش میرسید و من کلی کار داشتم تو خونه.تمیزکاری خونه مامان انجام دادم و چای و میوه شونو دادم و خداحافظی و همه چیو به بابام سپردم.گمون کنم شب هم میخواستن بمونن!من اومدم خونه. سریع رفتم آرایشگاه و صفایی به خودم دادم.از نانوایی روبروی آرایشگاه چند تا نون یدم.و چند قدم پایین تر اونور خیابون ید مارکت انجام دادم و دوباره این ور خیابون چند قدم پایین تر میوه فروشی رفتم و ید .بعدم همینکه رسیدم خونه. یه غذای سبکی واسه شام درست . میوه شستم و آماده .همزمان گردگیری می و تمیزکاری. بعدم دوش گرفتم. تصمیم گرفتم لباس صورتی بپوشم.داشتم موهامو شونه میزدم که با کش موی خوشگل ببندمشون که صدای آیفون اومد. سریع در رو باز . عشقم اومد تو.سلام و یه لبخند خیلی بزرگ و کشیده روی صورت هر دو تامون و بعدم برای دقایق طولانی اشک ریختن من و بغل هم و بوییدن و بوسیدن و قربون صدقه رفتن هم.شاید نیم ساعت داشتم از زوایای مختلف به چهره اش نگاه می . به دستاش. به ریشش که دیگه داره سفید میشه.در آغوشش آروم گرفتم. دلم روحم ذهنم قلبم آروم شد.خیلی دلتنگ بودیم. هر دومون. کلی قربون و صدقه میرفت و میگفت دلم خیلی تنگت بود. همش تصورت می . جالبه میگفت تو تصوراتم دستهاتو که تصور می النگو دستت نبود. نمیدونم چرا. خخخخدوری خیلی سخته.اونم مدت خیلی طولانی.اونم واسه انسان وابسته ای که آرام و قرارش فقط یه نفره و تمام امید و انگیزه بودنش نفس کشیدنش غذا خوردنش و همه چیش اون یه نفره.
خداروشکر سلامت رسید.هزار بار شکر گفتیم برای رسیدن این لحظه که بازم همو دیدیم.بازم در کنار همیم.نمیدونم چرا هر دومون سردرد شدیم؟!شاید چون گریه کردیم؟!شاید سرما خوردیم؟!کاش سرحال تر بودم حالا که عشق اومده.

تو از راه میرسی پر از گرد و غبارتمومه انتظار میاد فرداش بهارچه خوبه بودنت چه خوبه موندنتچه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت...

* * * یه برنامه ریختم واسه مراقبت از بابا اینها. سه روز من ، سه روز خواهر کوچیکه، یه روزم زن داداش کوچکترم چون اونا بچه مدرسه ای دارن.اون یکی خواهر و برادرم یاسوج نیستن که تو شیفت ها جاسازیشون کنم.نمیدونم میتونیم پایبند باشیم یا نه؟!
* * * تو خونه یخ زدیم از سرما. وایییی باید حتما فردا بخاریها رو در بیاریم و بشوریم.بیچاره گلهام که تو این سرما داغون شدن!
* * * خونه مون خوبه. دوستش دارم. هرجا باشه خوبه. زندگی فقط با بودن اون معنا داره.من خیلی دوستش دارم. همه ی امیدمه.خونه بابام هم خوبه. ولی خونه خودم و پیش عزیزم یه کوچولو فرق داره. آرامش اینجاست تو خونه خودم.
* * * یه پست مفصل باید بزودی بنویسم از چیزهایی که این مدت یادگرفتم.



اثبات

درخواست حذف این مطلب
هر روز داره بیشتر و بهتر بهم اثبات میشه که نداشتن بچه موهبته. موهبت الهی.خداروشکر که کم کم داره بهم اثبات میشه. امیدوارم این حس و این فکر تا ابد پایدار بمونه.

مهمان داریم چه مهمانی؟!

درخواست حذف این مطلب
عصر بود که گوشی بابا زنگ خورد. داشتیم چای و دمنوش میخوردیم. قصد داشتم یه امروز رو بعدازظهر خونه بابا بمونم چون به امید خدا فردا همسری برمیگرده.یهو دیدیم مکالمات بابا داره به سمتی میره که خانم رفته فیزیوتراپی. حالا شما بیاین خونه. در خدمتتون باشیم.باشه در خدمتیم شام میگم دخترها بیان درست کنن. یه نون و ماستی کنار هم میخوریم و اینجور تعارفات!آقا منو میگی دو زاریم افتاد که مهمان میخواد بیاد اونم چه مهمانی!!!مهمان راه دور که شام بمونه و شبم بخوابه و صبحم بساط صبحانه و ...به خواهرم گفتم بجنب که بیچاره شدیم.کلی هم چشم غره به بابام رفتم که چرا نگفتی خانمم دیسکش است و زندگی ندارم و مشکلات دارم و نمیتونم در خدمتتون باشم؟!بابا حرص منو امشب حس درآرود. بذار اینها برن باید به بابا تذکر کار امشبشو بدم.طرف از اصفهان بلند شده اومده یاسوج خونه شون روزگاری یاسوج بوده. کلی قوم و خویش داره اینجا. خونه پسرش اینجا بوده. میون این همه آدم به بابام گفت میخوام بیام اونجا و بابا هم نگفت که اوضاع زندگیش از چه قراره. گفت بیا. دخترها رو میگم براتون غذا درست کنن!!!وای ما از همون بعدازظهر یه سره تو آشپزخونه ایم و دائم مشغول کار.تا بابا اینها رفتن ید من جلدی خونه رو جاروز زدم مرتب .برنج رو بار گذاشتم. خواهرم اومد باهم کارا رو انجام دادیم از پا افتادیم.میوه چای دو سری. شام و ...طرف و زنش از قضا مریض احوال اومدن اینجا. سرماخوردن بدجور. خانمش هم فشارش بالا بود. فشارش رو گرفتم 15 بود!یه بیمار به بیمارانمون اضافه شد!قرص بهش داریم آبغوره دادیم. من گفتم ببریدش درمانگاهی چیزی. فشار بالا خطرناکه. شوهرش حال نداشت محلش نداد!موقع احوالپرسی با من سریع گفتن کو بچه تو؟؟؟؟گفتم بچه ندارم. هم مرده هم زنه هر دوشون خیلی پرو طور گفتن چرا نداری؟ نمیشه یا چی؟؟منم جلوی بابا و مامان و همه با خنده گفتم دلمون نمیخواد!! نداریم دیگه!!باز سر سفره شام بحث رو کشوندن که چرا ما بچه نداریم؟مدام شیرین زبونی های شکلات رو خیلی بهش اهمیت میدادن و با عزیزم عزیزم گفتن هاشون مهم بودن بچه رو بزرگ می .زنه گفت مرضی رو بعد سالها دیدم زودی شناختمتش اما مامان شکلات رو گفت چقدررر تغییر کرد. نشناختمتش.منم سریع گفتم دلیلش همینه!! گفتن چیه؟گفتم بچه آوردن!!بچه دار شدن آدمو خیلی تغییر میده! با کلی خنده این حرفا رو زدم.اولین بار تو عمرم بود اینجور جلوی افرادی که راحت به خودشون اجازه میدادن بپرسن چرا بچه ندارین ، خیلی محکم و استوار گفتم دلمون نمیخواد! دوست نداریم! بهمین راحتی!بعدم پیچوندمشون و رفتم تو آشپزخونه.شبم موقعی که میخواستم رختخواب براشون بندازم بابام روی اعصابم داشت جاگینگ میکرد! حرصمو درآورد.براشون تو پذیرایی جا انداختم تو گوشه که دید هم نداشت.بابام میخواست زنه رو بیاره تو اتاق فسقلی که من توش میخوابم ور دل من!!به شدت مقاومت و نذاشتم بی تو اتاق خواب من.چه معنی داره اینقدر رو بدی به افراد!هرچی میگفتم بابا اتاق کوچیکه جای خودم نیست توش میخوام راحت باشم مگه گوش میداد.محلش ندادم تشکها رو تو پذیرایی پهن و گفتم ببخشید اتاقها خیلی کوچیک و بهم ریخته ان!زنه برای تعویض لباسش اومد تو اتاق. دید خیلی کوچیکه.آقا به چه زبونی باید به نسل گذشته که بابام اینها باشن باید فهموند دوره و زمونه عوض شده دیگه. آدم اول راحتی و آسایش خودش بعد بقیه!پدر منو با همین مهمون دوستیهات درآوردی. بسه دیگه. اه.میخواست نذلره شب راحت بخوابم. دیدی تو رو خدا !چه خوب که جسور شدم و نذاشتمش.والا برن خونه قوم و خویشهاشون که تعدادشونم کم نیست. حداقل وضعیت مامان و خونه کوچیک رو میدیدن و رعایت می . اونها هم میخواستن رعایت کنن بابا نمیذاشت!!فردا کی منو صبح زود بیدار کنه آخه صبحانه بهشون بدم؟؟من مشکلات دارم. شبا خوابم نمی بره. اغلب شبا تا ساعت 3 - 4 صبح بیدارم دم دم های صبح خوابم میگیره تااااااا دم ظهر.خدایا حالا فردا چطور بیدار بشم؟!امروز اگه خواهرم نبود مرضی بیچاره میشد. خداروشکر پیشم بود و کمکم کرد.
خدایا مراقب عزیز دلم هم باش. فردا به سلامت بیارش به خونه مون.الهی تو نگهدارش باش.

شاعر و شعر سرودن

درخواست حذف این مطلب
یه موضوعی آنی اومد به ذهنم. گفتم تا نپرید بنویسمش.اینکه :تا حالا هرچه شعر عاشقانه خوندم شاعرانش عشق بین دو فرد بزرگسال رو وصف . عشق سنین جوانی. بین زن و مرد.کمتر ی دیدم که تو شعرهاش عشقهایی چون عشق مادر به فرزندش یا پدر به فرزندش رو سروده باشه.حالا چه دوست داشتن و علاقه اش به بچه اش که در کنارشه و داره رشد میکنه و پرورش پیدا میکنه.چه اونیکه بچه شو از دست داده و داره شیون میکنه بخاطر از دست دادنش. ندیدم.خیلی شعر خوندم. خیلی ع نوشته دیدم حتی متنهای کوتاه و یا تک بیتی و دو بیتی هم نبود.برام جالبه که ما شاعر زن کم داریم. و اینکه تو شعرهاشون چنین عشقهایی رو بیان نمیکنن. احساسات عمیق مادر به فرزندش یا پدر به فرزندش.من که ندیدم.ولی برع ش رو دیدم.شاعری بزرگ شده و حالا در وصف مادر پیرش یا پدر بزرگوارش شعر میگه حالا یا به مناسبت روز مادر یا روز پدر و یا تولدهاشون.و یا هم در غم از دست دادنشون.اما تا حالا ندیدم مادری برای بچه کوچیک از دست رفته اش و احساساتی که بعد از اون تجربه میکنه شعر بسراید.و یا حتی در مراحل رشد و تکامل بچه اش و لذتی که از داشتن بچه اش میبره و خوشیهایی که با هم دارن تا حالا ندیدم مادر یا پدری شعر بسراید!!
شما دیدین؟؟!!

inception

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ùûŒù„ù inception‬‎
با یکی از دوستان قرار گذاشتیم هر بار یه ببینیم و بعد باهم تحلیلش کنیم و درباره اش حرف بزنیم.دوستم یه لیست تهیه کرده بود. شروعش با inception (تلقین) بود.وای خدای من وقتی شروعش چنین ی باشه خدا بقیه شو به خیر کنه.به نظر من بسیاااار خاص ، تاثیرگذار و دارای مباحث عمیق فلسفی بود. به شدت معناگرا. خیلی فهمش و درکش برام سخت بود. اعتراف میکنم هر سکانس رو دو یا سه مرتبه میدیدم و زیرنویس رو مدام با دقت میخوندم که بفهمم جریان چیه.جریان تلقین بود. بحث تفکر و ایده و ذهن. کار روی ذهن افراد. کاشتن یه نوع تفکر خاص درون ذهن فرد و پروراندنش. چیزی که از فکر و ایده تبدیل میشه به حقیقت زندگی. میخواست بگه هستن افرادی که یک فکر رو یک ایده رو با تلقین میتونن تو ذهن تو ن زمانی که تو خو و ناآگاه. طوریکه ضمیرناخودآگاهت اونو بپذیره و تصور کنه این فکر از اول تو مغز خودش بوده نه اینکه ی بهش تلقین کرده. در واقع میخواست به قدرت ذهن و فکر و تلقین و اثرش بر کل زندگی افراد اشاره کنه. اما چه اشاره ای!!!چقدر راه سختی رو کارگردان پیش گرفت. واقعا جاهایی از مغز من هنگ کرد و مرز میان واقعیت و خیال رو نتونست تشخیص بده. نتونست بفهمه چه موقع فرد با افکارش زندگی میکنه یا داره واقعا زندگی میکنه؟!
من مطمئنم مدتها ذهنم درگیر این خواهد بود.چنانچه الآن سردرد گرفتم و باید سر فرصت نقدها و نظرات بینندگان رو بخونم و بشنوم!
شما هم اگر دیدیدش نظرتونو حتما برام بنویسین.
* * * پی نوشت :یه جمله جالب از دی کاپریو در این که خیلی برام جالب بود. اینکه تلقین فقط به بخش احساس و عواطف مربوط میشه و روی عقل و منطق کارایی نداره!
related image

فلسفه زندگی ما

درخواست حذف این مطلب
هر برای خودش و زندگیش فلسفه خاصی داره.دیسیپلین خاصی.چشم انداز و اه خاصی.اینجای زندگی من بین دو فلسفه برای زیستن گیر ! انتخاب چقدر سخته.1. اینکه ما بدون خواست خودمون و یهو زاده شدیم و از نیست به هست تبدیل شدیم و چاره ای جز زندگی نداریم چون اومدنمون دست خودمون نبود. رفتنمون هم دست خودمون نیست.و در این بازه باز زمانی ازل تا ابد زندگی ما ، ما ناچاریم بزی ایم. (زیست کنیم).پس بهتره از دیدن پدیده ها و اتفاقات پیرامونمون ولو کوچیک لذت ببریم. چون هر لحظه ممکنه بریم از اینجا.پس هدف تلاش برای داشتن آرامش و لذت بردن از موجودات و پدیده هایی که در کنارمون هستن، است!!این یک فلسفه زندگیه.و اما دومی :2. ما به خواست خودمون به دنیا نیومدیم و به خواست خودمون هم نمیمیریم و جاودانه هم نیستیم.اما اومدن ما به دنیا مطمئنن هدفی داشته که ما ازش بی خبریم. وگرنه ممکن بود در دوران جنینی سقط بشیم و یا موقع تولد بمیریم و یا هرکجای این سن و سال که هستیم.اینکه هنوز زنده ایم و عمر داریم احتمالا هدفی داره.یه ی میخواد ما کاری انجام بدیم. شاید یه کار خاص. و ما بوجود اومدیم تا هر کدوممون با داشتن درک و فهم و دیگر خصلتهای منحصر به فردمون اون کار خاص رو به شیوه خودمون انجام بدیم.آیا ما باید هدف از زنده بودنمون رو داشتن آرامش و گذر عمر و لذت بردن از موجودات پیرامون قرار بدیم؟!یا نه؟!هدفمون این باشه دنبال چیز خاصی تو دنیا بگردیم و اونو پیدا کنیم و خودمونو رشد بدیم برای رسیدن بهش. مثلا ما هنر رو کشف میکنیم. ازش لذت میبریم و حتی یادش میگیریم. همین برای هدف زندگی بودن کافیه؟؟یا نه. هنر رو کشف میکنیم ازش لذت می بریم و حتی یادشم میگیریم ولی بیشتر تلاشمون تو زندگی رو میذاریم واسه اینکه این هنر را ته تهش یاد بگیریم و اینقدر بریم و غرق در اون بشیم که هنرمند به معنای واقعی بشیم؟؟
شما باشید کدومو انتخاب میکنید؟من سردرگمم؟چون کشف پدیده ها و رفتن تا به عمقشون به نظرم کاری عبث هست. بقیه دارن اینکار رو میکنن دلیلی نیست راهی که بقیه رفتن رو ما دوباره بریم و حتما خودمون به شهود برسیم.حس میکنم هم تجربه کنیم هم لذت ببریم و یاد بگیریم ولی عمر ما قد نمیده به اینکه در تمام مباحث فردی عمیق بشیم. وقت کمه برای عمیق شدن در بیشتر مسائل.واسه همین بین این دو فلسفه زندگی بدجور گیر . نمیدونم چطور فکر کنم؟مبنا رو چی قرار بدم؟شاید لازم باشه همین روزها تصمیمات بزرگی بگیریم. باید تکلیفمون با خودمون معلوم باشه.
عمر میگذره و فرصتها کمند و باید تا زنده ایم لذت ببریم از هرچیز هرچند کوچک!!
یا اینکه ما بوجود اومدیم که تا زنده ایم دست از تلاش برنداریم و مدام خودمونو در زمینه های مختلف محک بزنیم و دنبال تعالی باشیم!!
شما چه فکر میکنید؟! هر اینجا رو خوند لطفا نظرشو بگه. این موضوع برام مهمه.

دلتنگم

درخواست حذف این مطلب
دلتنگم و با هیچ م میل سخن نیست در همه آفاق به دلتنگی من نیست
* * * تازه سرم و آمپول زدم. بیحالم.* * * آهنگ بی کلام خوب سراغ دارین برام لینک شو بفرستین ممنون میشم.

inception

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ùûŒù„ù inception‬‎
با یکی از دوستان قرار گذاشتیم هر بار یه ببینیم و بعد باهم تحلیلش کنیم و درباره اش حرف بزنیم.دوستم یه لیست تهیه کرده بود. شروعش با inception (تلقین) بود.وای خدای من وقتی شروعش چنین ی باشه خدا بقیه شو به خیر کنه.به نظر من بسیاااار خاص ، تاثیرگذار و دارای مباحث عمیق فلسفی بود. به شدت معناگرا. خیلی فهمش و درکش برام سخت بود. اعتراف میکنم هر سکانس رو دو یا سه مرتبه میدیدم و زیرنویس رو مدام با دقت میخوندم که بفهمم جریان چیه.جریان تلقین بود. بحث تفکر و ایده و ذهن. کار روی ذهن افراد. کاشتن یه نوع تفکر خاص درون ذهن فرد و پروراندنش. چیزی که از فکر و ایده تبدیل میشه به حقیقت زندگی. میخواست بگه هستن افرادی که یک فکر رو یک ایده رو با تلقین میتونن تو ذهن تو ن زمانی که تو خو و ناآگاه. طوریکه ضمیرناخودآگاهت اونو بپذیره و تصور کنه این فکر از اول تو مغز خودش بوده نه اینکه ی بهش تلقین کرده. در واقع میخواست به قدرت ذهن و فکر و تلقین و اثرش بر کل زندگی افراد اشاره کنه. اما چه اشاره ای!!!چقدر راه سختی رو کارگردان پیش گرفت. واقعا جاهایی از مغز من هنگ کرد و مرز میان واقعیت و خیال رو نتونست تشخیص بده. نتونست بفهمه چه موقع فرد با افکارش زندگی میکنه یا داره واقعا زندگی میکنه؟!
من مطمئنم مدتها ذهنم درگیر این خواهد بود.چنانچه الآن سردرد گرفتم و باید سر فرصت نقدها و نظرات بینندگان رو بخونم و بشنوم!
شما هم اگر دیدیدش نظرتونو حتما برام بنویسین.related image

زن و طلا

درخواست حذف این مطلب
در اینکه اغلب ن طلا دوست میدارن شکی نیست.البته تعدادی هم هستن که دوست ندارن یا بجاش بدلیجات یا نقره جات یا حتی زیورآلات سنگی دوست دارن.من اما از طلا خوشم نمیاد بدم هم نمیاد. بدلیجات خوشم میاد ولی بهشون حساسیت دارم سریع کهیر میزنم. نقره می پسندم که جدیدا نقره خالص کم گیر میاد و اغلب درصدی نیکل توشون هست و من دقیقا بهمین نیکل حساسیت دارم.
در کل از اون نی که عاشق این چیزها باشن و مدام دنبالش باشن ، نیستم!نه فقط زیورالات که حتی کارهای عجیب غریبی که ن روی بدنشون انجام میدن تا زیبا جلوه کنن. مثلا تاتو ، هاشور ، مانیکور ناخن و چمیدونم این چیزها.
من و همسرم سادگی رو می پسندیم. هر وقت پول اضافه داشتیم اونوقت میشه به داشتن طلا فکر کرد. اونم اول اولویت بندی میشه. وسایل لازم زندگی یداری میشه اگر در نهایت چیزی تهش موند میشه به طلا فکر کرد!
من حتی اگر وسایل آسایش و آرامشم نداشته باشم یا اب شده باشن، ترجیح میدم همین چند تکه طلا مو هم بفروشم ولی آسایش داشته باشم.چنانچه پارسال مبلهامون اب بودن قابل تعمیر نبودن و برای ید هم مقداری پول کم داشتیم. منم خیلی راحت تک پوش (دستبند تک) طلامو فروختم و پولشو دادم همسری مبل ب یم. حتی هیچ وقت عوضش رو نخواستم. اما همسری وقتی خواستم لب تاپ ب م ری پول لب تاپمو داد و این پول جبران همون پول طلام شد. اما بعضی ن هستن بسیاااار برای طلا و زیوآلات و کلا زیبایی و زیبا شدن حرص میزنن. کافیه منبع مالی خوبی هم داشته باشن دیگه وای به حال مرد خونه. دل آدم برای اون مرد کباب میشه. هر روز مثل راننده آژانس باید اون خانم رو ببره بازار یدهای لایتناهیشو انجام بده و بیاد.سیر هم نمیشن بخدا ...یکیش مادر خودمه. غیبتش میشه ولی واقعا دیروز از دستش حرص خوردم.کلا این مدت که خونه شونم آسایش براشون نذاشتم.مدام به بابام گوشزد میکنم تو ید مایحتاج خونه اسراف نکن. گوجه کم ب . انگور یک کیلو ب . چرا اینقدر زیاد می ی و هی فاسد میشن و من باید بریزمشون دور. یه لحظه فکر درمونده ها باش. جالبه خودشم تایید میکنه ولی نمیتونه جلوی ید موادغذایی بی رویه شو بگیره!البته من این مدت طبق قوانین خودم آشپزی و نمیذارم الکی مواد غذایی هدر برن. ولی آ ش یه جاهایی از دستم در میرن.
اما مادرم. وای مادرم.مامان من بسیاااار اهل یده. از هر نوعی. پوشاک ، طلا ، لوازم آشپزخونه ، لوازم بزرگ منزل وای همه چی.هر چی هم بهش میگیم تو را بخدا تو را به عزیزت اسراف نکن. برای چیته. چرا این همه روسری و مانتو می ی. بابا بخدا مردم آرزو دارن سالی یه بار ید کنن نمیتونن. وای من چقدر بهش غر میزنم میگم حداقل فصلیش کن. سالی چهار بار ب . نمیتونه. اصلا دست خودش نیست. اون موقع که س ا بود دائم تو مغازه ها بود. حالا که تو تخته و خودش نمیتونه بره ماها رو میفرسته پی یدهاش. منم چند تا شو می پیچونم و میگم تو بازار اونیکه میخواستی نبود و اینها ولی مگه چقدر قدرت کنترلش رو دارم. نمیتونم بخدا ...روزی که عمل کورتاژ داشت بیمارستان نامرد بهش گفتن النگوهات مزاحمن باید درشون بیاری. اومدی واسه عمل دستت بود خودمون میش یمش!!مامانم هم باور کرد بدون م با من خودش و بابام رفتن پیش طلافروشی هرکار در نیومد تنگ بودن. اونها هم قیچی اش . اونم وقتی بازار طلا خیلی تلاطم داشت و داشت قیمت سکه روز به روز زیاد میشد مامان ضرر زیادی کرد.بعد عمل که یکم حالش بهتر شد با همون دیسک اش بابام فرستاد ببرتش براش النگو ب ه. اونم تو اون گرونی طلا. طاقت نداره بهش بگی دو روز دیگه تحمل نمیکنه. خیلی خیلی خیلی کم طاقته و زودرنج.بعد از یدش یه مدت طلا خیلی کشید بالا مامان هم نمیدونم با کیا م کرد و مشاوران اقتصا کی بودن خدا میدونه!!رفت تمام طلاهاشو فروخت!!بقول خودش تو گرونی فروخت که تو ارزونی بیشتر ب ه!!! غافل از اینکه چه اشتباه بزرگی کرد. دلار دائم بالا میرفت. ت ر ا م پ گفت تا ابان کلی تحریم میکنه و تو اخبار شنیده بود طلا میخواد از گرمی 600 تومن هم بالاتر بره.هر روز به بابام میگفت پولامو بده برم طلا ب م. هرچی من و بابا گفتیم توروخدا ول کن تو این بلبشو تو چه طلا فروختن و طلا یدنی داری آخه!من بهش میگفتم بجای این چیزا فکر کمرت باش خوب بشی. طلا واسه چیته. گرون شد هم شد . نشد هم نشد. آ ش ب بعد جلسه فیزیوتراپیش رفت و کلی النگو و گوشواره ید و من مات و مبهوت بهش نگاه می و در عجب بودم از حرص ن برای داشتن طلا اونم به این شدت!!چقدم آروم شد بعدش. ترسیده بود بابام پولاشو ج کنه. حالا خیالش راحت شد.بهش گفتم مبارکت باشه. کاش تنت سالم باشه کلی طلا ب ی بپوشی لذتشو ببری.حداقل از این به بعد آروم باش و فقط به سلامتیت فکر کن!بدار دنیا و هرچی توشه تموم بشه چی میشه مگه؟!خداروشکر من طلای خاصی ندارم که حرص داشتن و نداشتنش رو بخورم. حرص گرون شدن و نشدنش رو بخورم.خداروشکر اهل مد و مدپرستی نیستم که تنم به لرزه باشه واسه تحریم ها و گرونیها.خداروشکر موادغذایی به اندازه دو نفر آدمی که تناسب اندام دارن و پرخوری نمیکنن می یم. دونه دونه. نه کارتن کارتن مثل خیلیها تو این روزگار که انگار قحطی میخواد بیاد.فعلا زنده ایم. هر وقتم هر اتفاقی افتاد بیوفته ما هم مثل این 80 میلیون آدمی که تو این کشورن. یا خوشیم یا هم ناخوش!* * * شاید درست نباشه و بابام راضی نباشه که بگم ولی برای اینکه یه وقت مورد قضاوت نابجا قرار نگیره ، باید بگم بابام همزمان ج چندین خانواده رو میده. حتی چند خانواده بی س رست و یتیم. چند تاشو که ما اصلا نمی شناسیم و فقط یه بار از دهنش در رفت اشاره ای کرد و متوجه شدیم.میخوام بگم اگر دست و دلبازه و ج زیاد میکنه اون قسمت ماجرا رو هم داره. فکر یتیمان و ندارها هم هست. ولی من هنوزم سختگیرم و دلم میخواد دونه ای میوه اب نشه یا قاشقی برنج دور ریخته نشه. یا روسری و پیراهنی الکی یده نشه.* * * درس امروز ما : حریص نباشیم !!* * * دیروز رفتم پارچه پ و قیمت بگیرم که اگه شد بدوزم. قیمتها بسیار فضایی بودن. قیدشو زدم. 8 ساله پ و ن یدم یکی دو سال دیگه هم روش!! طوری نمیشه. فقط ب اینه اون موقع 50 کیلو بودم الآن 68 کیلو ام وقتی پ و قدیمیمو می پوشم بشدت تنگه مخصوصا کارورش. وگرنه بقیه جاهاشو میشه با باز گذاشتن دکمه رفع و رجوع کرد.
* * * مستاجر طبقه بالای بابا اینها ، خانمش به خواهرم گفته بود از وقتی مرضی اومده اینجا بوی غذاهای خوشمزه ای می پیچه تو ساختمون. خلاصه کلی تعریفمو داده بودن هم اون خانمه هم خواهرم. منم ذوق مرگ شدم ((:

زن و طلا

درخواست حذف این مطلب
در اینکه اغلب ن طلا دوست میدارن شکی نیست.البته تعدادی هم هستن که دوست ندارن یا بجاش بدلیجات یا نقره جات یا حتی زیورآلات سنگی دوست دارن.من اما از طلا خوشم نمیاد بدم هم نمیاد. بدلیجات خوشم میاد ولی بهشون حساسیت دارم سریع کهیر میزنم. نقره می پسندم که جدیدا نقره خالص کم گیر میاد و اغلب درصدی نیکل توشون هست و من دقیقا بهمین نیکل حساسیت دارم.
در کل از اون نی که عاشق این چیزها باشن و مدام دنبالش باشن ، نیستم!نه فقط زیورالات که حتی کارهای عجیب غریبی که ن روی بدنشون انجام میدن تا زیبا جلوه کنن. مثلا تاتو ، هاشور ، مانیکور ناخن و چمیدونم این چیزها.
من و همسرم سادگی رو می پسندیم. هر وقت پول اضافه داشتیم اونوقت میشه به داشتن طلا فکر کرد. اونم اول اولویت بندی میشه. وسایل لازم زندگی یداری میشه اگر در نهایت چیزی تهش موند میشه به طلا فکر کرد!
من حتی اگر وسایل آسایش و آرامشم نداشته باشم یا اب شده باشن، ترجیح میدم همین چند تکه طلا مو هم بفروشم ولی آسایش داشته باشم.چنانچه پارسال مبلهامون اب بودن قابل تعمیر نبودن و برای ید هم مقداری پول کم داشتیم. منم خیلی راحت تک پوش (دستبند تک) طلامو فروختم و پولشو دادم همسری مبل ب یم. حتی هیچ وقت عوضش رو نخواستم. اما همسری وقتی خواستم لب تاپ ب م ری پول لب تاپمو داد و این پول جبران همون پول طلام شد. اما بعضی ن هستن بسیاااار برای طلا و زیوآلات و کلا زیبایی و زیبا شدن حرص میزنن. کافیه منبع مالی خوبی هم داشته باشن دیگه وای به حال مرد خونه. دل آدم برای اون مرد کباب میشه. هر روز مثل راننده آژانس باید اون خانم رو ببره بازار یدهای لایتناهیشو انجام بده و بیاد.سیر هم نمیشن بخدا ...یکیش مادر خودمه. غیبتش میشه ولی واقعا دیروز از دستش حرص خوردم.کلا این مدت که خونه شونم آسایش براشون نذاشتم.مدام به بابام گوشزد میکنم تو ید مایحتاج خونه اسراف نکن. گوجه کم ب . انگور یک کیلو ب . چرا اینقدر زیاد می ی و هی فاسد میشن و من باید بریزمشون دور. یه لحظه فکر درمونده ها باش. جالبه خودشم تایید میکنه ولی نمیتونه جلوی ید موادغذایی بی رویه شو بگیره!البته من این مدت طبق قوانین خودم آشپزی و نمیذارم الکی مواد غذایی هدر برن. ولی آ ش یه جاهایی از دستم در میرن.
اما مادرم. وای مادرم.مامان من بسیاااار اهل یده. از هر نوعی. پوشاک ، طلا ، لوازم آشپزخونه ، لوازم بزرگ منزل وای همه چی.هر چی هم بهش میگیم تو را بخدا تو را به عزیزت اسراف نکن. برای چیته. چرا این همه روسری و مانتو می ی. بابا بخدا مردم آرزو دارن سالی یه بار ید کنن نمیتونن. وای من چقدر بهش غر میزنم میگم حداقل فصلیش کن. سالی چهار بار ب . نمیتونه. اصلا دست خودش نیست. اون موقع که س ا بود دائم تو مغازه ها بود. حالا که تو تخته و خودش نمیتونه بره ماها رو میفرسته پی یدهاش. منم چند تا شو می پیچونم و میگم تو بازار اونیکه میخواستی نبود و اینها ولی مگه چقدر قدرت کنترلش رو دارم. نمیتونم بخدا ...روزی که عمل کورتاژ داشت بیمارستان نامرد بهش گفتن النگوهات مزاحمن باید درشون بیاری. اومدی واسه عمل دستت بود خودمون میش یمش!!مامانم هم باور کرد بدون م با من خودش و بابام رفتن پیش طلافروشی هرکار در نیومد تنگ بودن. اونها هم قیچی اش . اونم وقتی بازار طلا خیلی تلاطم داشت و داشت قیمت سکه روز به روز زیاد میشد مامان ضرر زیادی کرد.بعد عمل که یکم حالش بهتر شد با همون دیسک اش بابام فرستاد ببرتش براش النگو ب ه. اونم تو اون گرونی طلا. طاقت نداره بهش بگی دو روز دیگه تحمل نمیکنه. خیلی خیلی خیلی کم طاقته و زودرنج.بعد از یدش یه مدت طلا خیلی کشید بالا مامان هم نمیدونم با کیا م کرد و مشاوران اقتصا کی بودن خدا میدونه!!رفت تمام طلاهاشو فروخت!!بقول خودش تو گرونی فروخت که تو ارزونی بیشتر ب ه!!! غافل از اینکه چه اشتباه بزرگی کرد. دلار دائم بالا میرفت. ت ر ا م پ گفت تا ابان کلی تحریم میکنه و تو اخبار شنیده بود طلا میخواد از گرمی 600 تومن هم بالاتر بره.هر روز به بابام میگفت پولامو بده برم طلا ب م. هرچی من و بابا گفتیم توروخدا ول کن تو این بلبشو تو چه طلا فروختن و طلا یدنی داری آخه!من بهش میگفتم بجای این چیزا فکر کمرت باش خوب بشی. طلا واسه چیته. گرون شد هم شد . نشد هم نشد. آ ش ب بعد جلسه فیزیوتراپیش رفت و کلی النگو و گوشواره ید و من مات و مبهوت بهش نگاه می و در عجب بودم از حرص ن برای داشتن طلا اونم به این شدت!!چقدم آروم شد بعدش. ترسیده بود بابام پولاشو ج کنه. حالا خیالش راحت شد.بهش گفتم مبارکت باشه. کاش تنت سالم باشه کلی طلا ب ی بپوشی لذتشو ببری.حداقل از این به بعد آروم باش و فقط به سلامتیت فکر کن!بدار دنیا و هرچی توشه تموم بشه چی میشه مگه؟!خداروشکر من طلای خاصی ندارم که حرص داشتن و نداشتنش رو بخورم. حرص گرون شدن و نشدنش رو بخورم.خداروشکر اهل مد و مدپرستی نیستم که تنم به لرزه باشه واسه تحریم ها و گرونیها.خداروشکر موادغذایی به اندازه دو نفر آدمی که تناسب اندام دارن و پرخوری نمیکنن می یم. دونه دونه. نه کارتن کارتن مثل خیلیها تو این روزگار که انگار قحطی میخواد بیاد.فعلا زنده ایم. هر وقتم هر اتفاقی افتاد بیوفته ما هم مثل این 80 میلیون آدمی که تو این کشورن. یا خوشیم یا هم ناخوش!
* * * درس امروز ما : حریص نباشیم !!* * * دیروز رفتم پارچه پ و قیمت بگیرم که اگه شد بدوزم. قیمتها بسیار فضایی بودن. قیدشو زدم. 8 ساله پ و ن یدم یکی دو سال دیگه هم روش!! طوری نمیشه. فقط ب اینه اون موقع 50 کیلو بودم الآن 68 کیلو ام وقتی پ و قدیمیمو می پوشم بشدت تنگه مخصوصا کارورش. وگرنه بقیه جاهاشو میشه با باز گذاشتن دکمه رفع و رجوع کرد.

زن و طلا

درخواست حذف این مطلب
در اینکه اغلب ن طلا دوست میدارن شکی نیست.البته تعدادی هم هستن که دوست ندارن یا بجاش بدلیجات یا نقره جات یا حتی زیورآلات سنگی دوست دارن.من اما از طلا خوشم نمیاد بدم هم نمیاد. بدلیجات خوشم میاد ولی بهشون حساسیت دارم سریع کهیر میزنم. نقره می پسندم که جدیدا نقره خالص کم گیر میاد و اغلب درصدی نیکل توشون هست و من دقیقا بهمین نیکل حساسیت دارم.
در کل از اون نی که عاشق این چیزها باشن و مدام دنبالش باشن ، نیستم!نه فقط زیورالات که حتی کارهای عجیب غریبی که ن روی بدنشون انجام میدن تا زیبا جلوه کنن. مثلا تاتو ، هاشور ، مانیکور ناخن و چمیدونم این چیزها.
من و همسرم سادگی رو می پسندیم. هر وقت پول اضافه داشتیم اونوقت میشه به داشتن طلا فکر کرد. اونم اول اولویت بندی میشه. وسایل لازم زندگی یداری میشه اگر در نهایت چیزی تهش موند میشه به طلا فکر کرد!
من حتی اگر وسایل آسایش و آرامشم نداشته باشم یا اب شده باشن، ترجیح میدم همین چند تکه طلا مو هم بفروشم ولی آسایش داشته باشم.چنانچه پارسال مبلهامون اب بودن قابل تعمیر نبودن و برای ید هم مقداری پول کم داشتیم. منم خیلی راحت تک پوش (دستبند تک) طلامو فروختم و پولشو دادم همسری مبل ب یم. حتی هیچ وقت عوضش رو نخواستم. اما همسری وقتی خواستم لب تاپ ب م ری پول لب تاپمو داد و این پول جبران همون پول طلام شد. اما بعضی ن هستن بسیاااار برای طلا و زیوآلات و کلا زیبایی و زیبا شدن حرص میزنن. کافیه منبع مالی خوبی هم داشته باشن دیگه وای به حال مرد خونه. دل آدم برای اون مرد کباب میشه. هر روز مثل راننده آژانس باید اون خانم رو ببره بازار یدهای لایتناهیشو انجام بده و بیاد.سیر هم نمیشن بخدا ...یکیش مادر خودمه. غیبتش میشه ولی واقعا دیروز از دستش حرص خوردم.کلا این مدت که خونه شونم آسایش براشون نذاشتم.مدام به بابام گوشزد میکنم تو ید مایحتاج خونه اسراف نکن. گوجه کم ب . انگور یک کیلو ب . چرا اینقدر زیاد می ی و هی فاسد میشن و من باید بریزمشون دور. یه لحظه فکر درمونده ها باش. جالبه خودشم تایید میکنه ولی نمیتونه جلوی ید موادغذایی بی رویه شو بگیره!البته من این مدت طبق قوانین خودم آشپزی و نمیذارم الکی مواد غذایی هدر برن. ولی آ ش یه جاهایی از دستم در میرن.
اما مادرم. وای مادرم.مامان من بسیاااار اهل یده. از هر نوعی. پوشاک ، طلا ، لوازم آشپزخونه ، لوازم بزرگ منزل وای همه چی.هر چی هم بهش میگیم تو را بخدا تو را به عزیزت اسراف نکن. برای چیته. چرا این همه روسری و مانتو می ی. بابا بخدا مردم آرزو دارن سالی یه بار ید کنن نمیتونن. وای من چقدر بهش غر میزنم میگم حداقل فصلیش کن. سالی چهار بار ب . نمیتونه. اصلا دست خودش نیست. اون موقع که س ا بود دائم تو مغازه ها بود. حالا که تو تخته و خودش نمیتونه بره ماها رو میفرسته پی یدهاش. منم چند تا شو می پیچونم و میگم تو بازار اونیکه میخواستی نبود و اینها ولی مگه چقدر قدرت کنترلش رو دارم. نمیتونم بخدا ...روزی که عمل کورتاژ داشت بیمارستان نامرد بهش گفتن النگوهات مزاحمن باید درشون بیاری. اومدی واسه عمل دستت بود خودمون میش یمش!!مامانم هم باور کرد بدون م با من خودش و بابام رفتن پیش طلافروشی هرکار در نیومد تنگ بودن. اونها هم قیچی اش . اونم وقتی بازار طلا خیلی تلاطم داشت و داشت قیمت سکه روز به روز زیاد میشد مامان ضرر زیادی کرد.بعد عمل که یکم حالش بهتر شد با همون دیسک اش بابام فرستاد ببرتش براش النگو ب ه. اونم تو اون گرونی طلا. طاقت نداره بهش بگی دو روز دیگه تحمل نمیکنه. خیلی خیلی خیلی کم طاقته و زودرنج.بعد از یدش یه مدت طلا خیلی کشید بالا مامان هم نمیدونم با کیا م کرد و مشاوران اقتصا کی بودن خدا میدونه!!رفت تمام طلاهاشو فروخت!!بقول خودش تو گرونی فروخت که تو ارزونی بیشتر ب ه!!! غافل از اینکه چه اشتباه بزرگی کرد. دلار دائم بالا میرفت. ت ر ا م پ گفت تا ابان کلی تحریم میکنه و تو اخبار شنیده بود طلا میخواد از گرمی 600 تومن هم بالاتر بره.هر روز به بابام میگفت پولامو بده برم طلا ب م. هرچی من و بابا گفتیم توروخدا ول کن تو این بلبشو تو چه طلا فروختن و طلا یدنی داری آخه!من بهش میگفتم بجای این چیزا فکر کمرت باش خوب بشی. طلا واسه چیته. گرون شد هم شد . نشد هم نشد. آ ش ب بعد جلسه فیزیوتراپیش رفت و کلی النگو و گوشواره ید و من مات و مبهوت بهش نگاه می و در عجب بودم از حرص ن برای داشتن طلا اونم به این شدت!!چقدم آروم شد بعدش. ترسیده بود بابام پولاشو ج کنه. حالا خیالش راحت شد.بهش گفتم مبارکت باشه. کاش تنت سالم باشه کلی طلا ب ی بپوشی لذتشو ببری.حداقل از این به بعد آروم باش و فقط به سلامتیت فکر کن!بدار دنیا و هرچی توشه تموم بشه چی میشه مگه؟!خداروشکر من طلای خاصی ندارم که حرص داشتن و نداشتنش رو بخورم. حرص گرون شدن و نشدنش رو بخورم.خداروشکر اهل مد و مدپرستی نیستم که تنم به لرزه باشه واسه تحریم ها و گرونیها.خداروشکر موادغذایی به اندازه دو نفر آدمی که تناسب اندام دارن و پرخوری نمیکنن می یم. دونه دونه. نه کارتن کارتن مثل خیلیها تو این روزگار که انگار قحطی میخواد بیاد.فعلا زنده ایم. هر وقتم هر اتفاقی افتاد بیوفته ما هم مثل این 80 میلیون آدمی که تو این کشورن. یا خوشیم یا هم ناخوش!
* * * درس امروز ما : حریص نباشیم !!

تو ...

درخواست حذف این مطلب
تو نه خو نه خیالی نه تمنای محالی

نه ز دیروز و نه فردا نه ز افسانه نه رویا

رویای منی خو در دل بیداری من

تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من

دار و ندار من و دل سوخته در آتش درد

آه که آوار جنون با منه دیوانه چه کرد

دار و ندار من و دل رفته به تاراج جنون

آینه ی باور من ه به خاک سرو خون

سهم مرا جنون بنویس

بخت مرا نگون بنویس

جان مرا به شعله بکش

نام مرا به خون بنویس

جان مرا به شعله بکش

نام مرا به خون بنویس

رویای منی خو در دل بیداری من

تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من



تو ...

درخواست حذف این مطلب
تو نه خو نه خیالی نه تمنای محالی

نه ز دیروز و نه ز فردا نه ز افسانه نه رویا

رویای منی خو در دل بیداری من

تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من

دار و ندار منو دل سوخته در آتش درد

آه که آوار جنون با منه دیوانه چه کرد

دار و ندار منو دل رفته به تاراج جنون

آینه ی باور من ه به خاک سرو خون

سهم مرا جنون بنویس

بخت مرا نگون بنویس

جان مرا به شعله بکش

نام مرا به خون بنویس

جان مرا به شعله بکش

نام مرا به جنون بنویس

رویای منی خو در دل بیداری من

تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من




تو ...

درخواست حذف این مطلب
تو نه خو نه خیالی نه تمنای محالی
نه ز دیروز و نه ز فردا نه ز افسانه نه رویا
رویای منی خو در دل بیداری من
تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری مندار و ندار منو دل سوخته در آتش درد
آه که آوار جنون با منه دیوانه چه کرد
دار و ندار منو دل رفته به تاراج جنون
آینه ی باور من ه به خاک سرو خون
سهم مرا جنون بنویس
بخت مرا نگون بنویس
جان مرا به شعله بکش
نام مرا به خون بنویس
جان مرا به شعله بکش
نام مرا به جنون بنویس
رویای منی خو در دل بیداری من
تو حسرت پنهان شده در خنده و در زاری من


( لاک قرمز - لاتاری - پارک ژوراسیک2 )

درخواست حذف این مطلب
این سه تا ی که تو عنوان نوشتم اخیرا دیدمشون. دلم میخواد درباره شون کمی حرف بزنم.1. لاک قرمز : جالبی بود. من تا حالا هر وقت میرفتم تهران ، به شدت از دستفروشان مخصوصا از نوع متروییش متنفر بودم!!ولی با دیدن لاک قرمز حسم داره نسبت بهشون تغییر میکنه. اون موقع ها با خودم میگفتم چرا شهرداری اینها رو جمع نمیکنه. چرا مردم حتی تو مترو تو اتوبوس آرامش ندارن. خودت هزار درد داری اینها هم مدام تبلیغ میکنن و آدم اذیت میشه. مخصوصا تو تابستون و گرما!ولی با دیدن لاک قرمز دلم خیلی گرفت. حالا درک میکنم بچه های نوجوان و کوچیکی رو که دست فروشی میکنن. زندگی و زنده ماندن به هر وسیله ای!اینها هم پناه بردن به چنین شغلهایی. یادم میاد تو مترو داشتیم میرفتیم به سمت مصلی که از اونجا بریم رویان. بین ایستگاه ترمینال جنوب تا شوش و حتی چند ایستگاه بعدش بیشتر این دست فروشان هستن.یه پسر کوچولوی خیلی خوشگلی که سر و وضعش هم بد نبود. یه کوله پشتی انداخته بود رو دوشش با یکی دیگه از بچه های فروشنده که احتمالا دو سه سال ازش بزرگتر بود اومد تو واگن ن از قضا کنار دست من.من هم مات و مبهوت به این دو تا فکر می . به سر و زبونی که داشتن واسه مشتری پیدا . به اینکه تو این سن به جای اینکه بازی کنن مدرسه برن یا ی نازشونو بکشه تا صبحانه بخورن یا براشون کتابهای آموزشی ب ن یا ببرنشون پارک و گردش ، این بیچاره ها باید کار کنن.نمیدونم صاحب کارشون خاصیه یا فقط برای خودشون کار میکنن. هر چی بود برام خیلی غم انگیز بود.دلم میخواست دست پسر کوچولوی 7 - 8 ساله رو بگیرم بگم بیا پیش خودم مال من باش . با هم باشیم . خوش بگذرونیم. ولی نمیتونستم چیزی بگم. همه رو تو ذهنم نگه داشتم.اون یکی پسره سر و زبونش از این خوشگله بیشتر بود کلی باهام گپ زد. کفش زنی رو وا زد برای نمونه که اگر از وا ش راضی بود ب ه. خانمه نخواست. ولی یه دو تومنی دادش گفت بخاطر اینکه کفشمو وا زدی.اون پسر با جسارت و شهامت قابل تحسینی گفت من کار میکنم و پول زحمتمو میخورم نه صدقه سری. نون حلال میخورم. اینم واسه تست بود. ارزشی نداره بخاطرش پول بگیرم. اگر ازم یدی اونوقت پول میگیرم.چقدرررر برام جالب بود.و حالا با دیدن لاک قرمز دیگه از دست فروشان متنفر نیستم. حداقلش اینه تنفرم تبدیل به خنثی شدن حسم نسبت به اون افراد شد.اینم بگم پایان رو من دوست نداشتم. کاش ی باشه به افراد گوشزد کنه بخدا تو همون بهزیستی بمونین براتون بهتره. دختره باید میذاشت خواهر برادرهاش همونجا میموندن. حداقل س ناهی داشتن غذا میخوردن. آموزش میدیدن و حتی فرصت تحصیل پیدا می . آ ش خیلی احساسی و بی منطق تموم شد. دختر دست فروش موند تا ج خواهر و برادرشو دربیاره اونم وقتی نه خونه ای دارن برای زندگی و آه در بساط ندارن و مادرشونم مجنون شده.
2. لاتاری جالب بود ولی گمون کنم موضوعش و خود خیلی قدیمی بود. اوووه جریان شیخ نشین های عرب و قاچاق دختران به کشورهای عربی مال زمانیه که من نوجوان بودم و مجرد. اون موقع ها یادمه درباره اش زیاد می شنیدم. ولی بازم خوب بود. شخصیتی رو که حمید فرخ نژاد بازی کرد ، چقدر تو کشور ازشون داریم!مرموز و محافظه کار که ی سر از کارشون در نمیاره.
3. پارک ژوراسیک 2 در واقع ادامه اولی بود.حدس من اینه کارگردان از اولیش خوب پول زده به جیب گفت بیام یه موضوع الکی دست و پا کنم و ادامه شو هم بسازم!!!یه جورایی انگاری کارگردانش ایرانی وار عمل کرد . خخخخخبا دیدن فهمیدم من هیچ علاقه ای به این نوع های تخیلی و هیجانی مس ه ندارم!روزگاری خوشم میومد ولی الآن اصلا و ابدا.به نظرم اینجور ها واسه سن 12 - 18 سالگی خوبه که آدم دلش هیجان میخواد.کلا کار ساخت های اکشن و هیجایی مخصوصا از نوع تخیلیش کار سختیه به لحاظ فنی. چون اکثر فضاها رو با نرم افزار کامپیوتری ایجاد میکنن. برخورد ها فرار ها ترسها اب شدن ها همش کامپیوتریه و به نظرم اگر از این بابت بهش نگاه کنیم میتونیم بگیم تیم فنیش اونم جلوه های ویژه اش خیلی خوب بود.یه نکته جالب ، توجهم رو جلب کرد اونم اینکه میسی نوه اون پیرمرد معروفه از طریق علم ژنتیک از دی ان آی مادرش شبیه سازی شده بود. چون پدربزرگش دخترش که بقولا مادر میسی باشه رو خیلی دوست داشت ولی مرد ، بجاش از دی ان آی دخترش عمل شبیه سازی انسان رو انجام داده بود و حالا نوه اش رو مثل جونش دوست داشت!!چه جالب. کاش واقعی میشد اینکار رو کرد وگرنه من و همسری میرفتیم یه کپی رو خودمون میزدیم باحال میشد. خخخخ

( لاک قرمز - لاتاری - پارک ژوراسیک2 )

درخواست حذف این مطلب
این سه تا ی که تو عنوان نوشتم اخیرا دیدمشون. دلم میخواد درباره شون کمی حرف بزنم.1. لاک قرمز : جالبی بود. من تا حالا هر وقت میرفتم تهران ، به شدت از دستفروشان مخصوصا از نوع متروییش متنفر بودم!!ولی با دیدن لاک قرمز حسم داره نسبت بهشون تغییر میکنه. اون موقع ها با خودم میگفتم چرا شهرداری اینها رو جمع نمیکنه. چرا مردم حتی تو مترو تو اتوبوس آرامش ندارن. خودت هزار درد داری اینها هم مدام تبلیغ میکنن و آدم اذیت میشه. مخصوصا تو تابستون و گرما!ولی با دیدن لاک قرمز دلم خیلی گرفت. حالا درک میکنم بچه های نوجوان و کوچیکی رو که دست فروشی میکنن. زندگی و زنده ماندن به هر وسیله ای!اینها هم پناه بردن به چنین شغلهایی. یادم میاد تو مترو داشتیم میرفتیم به سمت مصلی که از اونجا بریم رویان. بین ایستگاه ترمینال جنوب تا شوش و حتی چند ایستگاه بعدش بیشتر این دست فروشان هستن.یه پسر کوچولوی خیلی خوشگلی که سر و وضعش هم بد نبود. یه کوله پشتی انداخته بود رو دوشش با یکی دیگه از بچه های فروشنده که احتمالا دو سه سال ازش بزرگتر بود اومد تو واگن ن از قضا کنار دست من.من هم مات و مبهوت به این دو تا فکر می . به سر و زبونی که داشتن واسه مشتری پیدا . به اینکه تو این سن به جای اینکه بازی کنن مدرسه برن یا ی نازشونو بکشه تا صبحانه بخورن یا براشون کتابهای آموزشی ب ن یا ببرنشون پارک و گردش ، این بیچاره ها باید کار کنن.نمیدونم صاحب کارشون خاصیه یا فقط برای خودشون کار میکنن. هر چی بود برام خیلی غم انگیز بود.دلم میخواست دست پسر کوچولوی 7 - 8 ساله رو بگیرم بگم بیا پیش خودم مال من باش . با هم باشیم . خوش بگذرونیم. ولی نمیتونستم چیزی بگم. همه رو تو ذهنم نگه داشتم.اون یکی پسره سر و زبونش از این خوشگله بیشتر بود کلی باهام گپ زد. کفش زنی رو وا زد برای نمونه که اگر از وا ش راضی بود ب ه. خانمه نخواست. ولی یه دو تومنی دادش گفت بخاطر اینکه کفشمو وا زدی.اون پسر با جسارت و شهامت قابل تحسینی گفت من کار میکنم و پول زحمتمو میخورم نه صدقه سری. نون حلال میخورم. اینم واسه تست بود. ارزشی نداره بخاطرش پول بگیرم. اگر ازم یدی اونوقت پول میگیرم.چقدرررر برام جالب بود.و حالا با دیدن لاک قرمز دیگه از دست فروشان متنفر نیستم. حداقلش اینه تنفرم تبدیل به خنثی شدن حسم نسبت به اون افراد شد.
2. لاتاری جالب بود ولی گمون کنم موضوعش و خود خیلی قدیمی بود. اوووه جریان شیخ نشین های عرب و قاچاق دختران به کشورهای عربی مال زمانیه که من نوجوان بودم و مجرد. اون موقع ها یادمه درباره اش زیاد می شنیدم. ولی بازم خوب بود. شخصیتی رو که حمید فرخ نژاد بازی کرد ، چقدر تو کشور ازشون داریم!مرموز و محافظه کار که ی سر از کارشون در نمیاره.
3. پارک ژوراسیک 2 در واقع ادامه اولی بود.حدس من اینه کارگردان از اولیش خوب پول زده به جیب گفت بیام یه موضوع الکی دست و پا کنم و ادامه شو هم بسازم!!!یه جورایی انگاری کارگردانش ایرانی وار عمل کرد . خخخخخبا دیدن فهمیدم من هیچ علاقه ای به این نوع های تخیلی و هیجانی مس ه ندارم!روزگاری خوشم میومد ولی الآن اصلا و ابدا.به نظرم اینجور ها واسه سن 12 - 18 سالگی خوبه که آدم دلش هیجان میخواد.کلا کار ساخت های اکشن و هیجایی مخصوصا از نوع تخیلیش کار سختیه به لحاظ فنی. چون اکثر فضاها رو با نرم افزار کامپیوتری ایجاد میکنن. برخورد ها فرار ها ترسها اب شدن ها همش کامپیوتریه و به نظرم اگر از این بابت بهش نگاه کنیم میتونیم بگیم تیم فنیش اونم جلوه های ویژه اش خیلی خوب بود.یه نکته جالب ، توجهم رو جلب کرد اونم اینکه میسی نوه اون پیرمرد معروفه از طریق علم ژنتیک از دی ان آی مادرش شبیه سازی شده بود. چون پدربزرگش دخترش که بقولا مادر میسی باشه رو خیلی دوست داشت ولی مرد ، بجاش از دی ان آی دخترش عمل شبیه سازی انسان رو انجام داده بود و حالا نوه اش رو مثل جونش دوست داشت!!چه جالب. کاش واقعی میشد اینکار رو کرد وگرنه من و همسری میرفتیم یه کپی رو خودمون میزدیم باحال میشد. خخخخ

در باب سخن یک جانبه

درخواست حذف این مطلب
بعضی افراد ورودی های مغزشون رو فقط بر روی یه نوع طرز تفکر باز میکنن. اجازه نمیدن بقیه افکار و نظرات بیان به سلولهای مغزشون برسه. تحلیل که پیشکش!! نتیجه گیری و متعادل افکارشون که کلا امری غیرممکن بحساب میاد.اخبار رو از همین طرز تفکر میگیرن.کتابهایی که میخونن در همون راستاست. هایی که می بینن.آدمهایی که می بینن حتی!!مشاهده شده که با آدم متفاوت با خودشون برخورد بسیار بدکرده اند. جوری که خود را همه چیز تمام و با کمالات یافته اند و دیگران را مغموم و بی دست و پا و نا آگاه. به عبارتی خودخواه و مغرور هستن.


امروز من دوباره جسارت به ج دادم و به یکی از این افراد گفتم که مشکل شما میدونید کجاست؟! مشکلتون اینه که فکر میکنید خودتون همه چی دان هستین و بقیه نادان و ناآگاه.و چنین جسارتهایی گاهی برای بعضیها تلنگری بزرگ هست.اما اغلب برای تفکر ذکر شده هیچ اثری نداره. چون از قبل جبهه خودشونو گرفته اند!
* * * هر روز بساطی دارم با اطرافیانم. دائم در حال بحثم.و جالبه که همه از بحث فراری ان. فقط میخوان حرفاشون رو مثل مین و نارنجک بندازن در درونت و سریعا فرار کنن! نمیمونن جواب بشنون. نمیذازن طرف مقابل اظهار وجود کنه. فقط سرکوب. و گاهی مجبوری به طرف بگی باشه تو راست میگی!!در حالیکه بر تو مسجله که دروغ میگه.

پاییز و عاشقی

درخواست حذف این مطلب


یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار میکند و میشود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست من از دیار عروسکها می آیماز زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میز های مدرسه مسلول از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را دردفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند !وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عد آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می د وقتی که چشم های ک نه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش معنی کند از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست ؟ پیغمبران رس ویرانی را با خود به قرن ما آوردند ؟ این انفجار های پیاپی و ابرهای مسموم آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟ آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟ حس میکنم که وقت گذشته ست حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این آشنا ی غمگین حرفی به من بزن آیا ی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟ حرفی بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم
☆ ♡ ☆ ♡ ☆ ♡ ☆ ♡ ☆ ♡ ☆ ♡ ☆ ♡ ☆ ♡☆ ♡
* * * پاییز اومد و از شر تابستون خلاص شدیم اوووووفی!
از این شعر خیلی خوشم اومد گفتم اینجا بذارمش شما هم بخونید. شاید خوشتون بیاد. روحش شاد فروغ فرخزاد عزیز.

اخبار دردناک این روزها

درخواست حذف این مطلب
1. دختر م باردار بود تازه 6 ماهش داشت تموم میشد که مسمومیت بارداری گرفت و سریع بردنش بیمارستان. بچه اش رو انداختن. خودشم گمون کنم حالش رو به بهبود باشه.طفلی دختر م. یاد خودم افتادم. آخه سونوگرافی به دختر م هم گفته بود آب دور جنین خیلی کم شده بچه موندنی نیست برات.
2. دلار شده 19000 تومن.3. رب گوجه چین چین و سحر حدود 17 هزار تومن. خود گوجه هم واویلا شده.4. کلا میری بازار به جهانی عجیب روبرو میشی وحشت میکنی. سردرد میشی برمیگردی.دیروز فلاسک ژاپنی مامان یهو از دستم لیز خورد و ش ت. رفتم بازار عوضش یکی ب م کل مغازه ها رو گشتم گفتن دنبال فلاسک ژاپنی نگرد که نیست!مجبور شدم یه چینی براش ب م فعلا. همونم که یدم مامان کلی دعوام کرد و گفت با اینکار ناراحتم کردی. ش ت خب ش ت. مگه چی شد. فدای سرتون. و خودم خیلی خج کشیدم. گفتم بذارش به حساب کادوی یه مناسبتی.5. رفتم کلاس خیاطی دوره ضخیم دوزی ثبت نام کنم شهریه اش خیلی زیاد شد. مهمتر اینکه مربی خوبم گفت میخواد آموزشگاه رو جمع کنم. نهایتا تا سال آینده آبان اینجا بازه. هرکار میخوای ی اینو مد نظر داشته باش.منم نمیدونم چه کنم؟ هنوز جواب آزمون مدیریتی نیومده که ببینیم تکلیفمون چیه. شاید من ثبت نام کنم یه هفته بعدش به همسری بگن برو فلان استان. اونوقت تکلیف دوره خیاطی من چی میشه؟! نمیدونم چه کنم؟!این مربیمون خیلی کاردرسته. دلم میخواد خودش بهم آموزش بده. تا هست باید ازش استفاده کنم و هرچی لازمه یاد بگیرم.6. روز به روز شناختم نسبت به انسانهایی که باهاشون در ارتباطم بیشتر میشه و ازشون فراری تر میشم. و سکوت میکنم . مثل اون جمله معروف که تو قیامت همه از همه فرار میکنن. همین حالا من دارم تجربه اش میکنم.یه افرادییه تفکراتییه برداشتهایییه ریاکارانییه کذابانی
image result for ‫ø³ú©ùˆøªâ€¬â€Ž
وای خدا. حداقل مواظب من باش من اینطور نباشم. یا حداقل دوزم نسبت به بقیه کمتر باشه.خدایا هرچی فکر میکنم دوست اول و آ م خودتی

دو سو گرایی هیجانی (عشق و نفرت)

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫øªø¶ø§ø¯ ø¯ø± ø§ø­ø³ø§ø³ø§øªâ€¬â€Ž
داشتم فکر می اخیرا دو حس کاملا متضاد رو در آن واحد تجربه میکنم.همزمان دوست داشتن و تنفر از چیزی ، فردی ، شیئی یا حتی موضوع انتزاعیی.برام اولش عجیب بود خیلی عجیب.با خودم میگفتم مگه میشه همزمان یه چیزی رو دوست داشت و در همان لحظه ازش متنفر بود؟؟!!گمون کنم جواب مثبته.من همزمان بچه دوست دارم و دقیقا در همین زمان از پروراندن بچه و گریه هاش و بی قراریهاش و کلا روند رشدش متنفرم!! اونوقت عاشق چیش هستم خودمم نمیدونم؟ مثلا امروز از جلوی یه سیسمونی فروشی رد شدم بدجور دلم هوایی شد. اما خیلی زود به خودم گفتم مرضی یادت نره چه تصمیمی گرفتی!!اینها به تو ربط ندارن. زیباییشون مقطعیه. تنفر ازشون دائمیه. همینکه بیاد احساسات میخوابه و من میمونم و یه دنیا مسئولیت سنگین که زیر بارش آدم کمر خم میکنه اونم در این اوضاع و احوال زمونه!
درباره خیلی موضوعات این دوسوگرایی هیجانی رو تجربه . بارها و بارها.مثلا در عین حال که دلم میخواد تو جمع های شاد باشم دقیقا چند لحظه بعدش دلم فقط تنهایی میخواد و از اون لحظه به بعد حضور آدمها رو بزور تحمل میکنم.
جالبه تو کار هنری هم همین مسئله برام بروز کرد. من همزمان عاشق انجام دادن کار هنری ام و دقیقا در لحظه انجامش ازش خسته ام و دوست دارم زود تموم بشه و دیگه سراغش نرم.
درباره آدمها هم همینطور. دوست داشتن ها و تنفر رو همزمان درباره افراد تجربه میکنم و همیشه به خودم میگم آخه چرا اینطوریه؟!اطلاعات چندانی ندارم ولی گمون کنم درونگراها بیشتر تجربه اش کنن. اینم حسم میگه. هیچ مبنای علمی نداره.
image result for ‫øªø¶ø§ø¯ ø¯ø± ø§ø­ø³ø§ø³ø§øªâ€¬â€Žکلا هیچ جو براشون ندارم.

پند و عبرت

درخواست حذف این مطلب
روزها میگذرند و من هر روز ...دنیا را بیشتر می شناسم ،عاقل تر می شوم و محتاط تر ...نمیدانمشاید فقط ترسوتر می شوم ...دیگر کمتر رویا می بافم ،دیرتر آدمها را باور میکنم ،کمتر از زشتی ها تعجب میکنم ، بیشتر احساساتم را نادیده می گیریم .روزها میگذرند ...
* * * و چقد سخت گذشت تا به اینجا رسیدم!
* * * * مثل پر خشاب اسلحه ایه که قراره بعدها به خودت شلیک کنه!!باید حواسمون باشه با کی درد و دل می کنیم!

پاییز و سرما

درخواست حذف این مطلب
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم استدنیا برای از تو سرودن مرا کم است
ا یر من نه اینکه مرا شعر تازه ایستمن از تو می نویسم و این کیمیا کم است
تو را کنار خود احساس میکنم اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم پای توستآیا هنوز آمدنت را بها کم است بها کم است ؟!

هر روز بعد از ناهار میرم خونه خودمون تو سکوت و تنهایی با خودم خلوت میکنم.فکر میکنم.فکر میکنم.فکر میکنم.
هوا سرده. پنجره ها هم بسته اند ولی بازم سرده. زیر پتو هم سرده. دلم گرمای وجودت را میخواد. بودنت را.بعضی وقتا روی تخت که دراز میکشم خیلی زود بدون اینکه متوجه بشم یهو خوابم میبره و چهره ات دقیقا به فاصله چند سانتی متری جلوی منه ولی یهو زود می پرم از خواب و تو نیستی و خونه خالیه.منم سردمه.قهوه میخورم.خیاطی میکنم.گاهی کتاب میخونم.گاهی تو نت چرخ میزنم ولی آروم نمیگیرم. از وقتی رفتی آرامشم رو با خودت بردی.* * * * * * * * * * * * * * * * * * * *تو فکر بودم وبلاگمو رمزی کنم.گفتم یه نظر سنجی کنم ببینم دوستان خواننده وبلاگم با رمزی شدنش موافقن یا نه؟؟راستش خودم بدم میاد از رمزی نوشتن. نمیدونم چه کنم؟میشه راهنماییم کنید؟؟

پند و عبرت

درخواست حذف این مطلب
روزها میگذرند و من هر روز ...دنیا را بیشتر می شناسم ،عاقل تر می شوم و محتاط تر ...نمیدانمشاید فقط ترسوتر می شوم ...دیگر کمتر رویا می بافم ،دیرتر آدمها را باور میکنم ،کمتر از زشتی ها تعجب میکنم ، بیشتر احساساتم را نادیده می گیریم .روزها میگذرند ...
* * * و چقد سخت گذشت تا به اینجا رسیدم!
* * * * مثل پر خشاب اسلحه ایه که قراره بعدها به خودت شلیک کنه!!باید حواسمون باشه با کی درد و دل می کنیم!

دو سو گرایی هیجانی (عشق و نفرت)

درخواست حذف این مطلب
داشتم فکر می اخیرا دو حس کاملا متضاد رو در آن واحد تجربه میکنم.همزمان دوست داشتن و تنفر از چیزی ، فردی ، شیئی یا حتی موضوع انتزاعیی.برام اولش عجیب بود خیلی عجیب.با خودم میگفتم مگه میشه همزمان یه چیزی رو دوست داشت و در همان لحظه ازش متنفر بود؟؟!!گمون کنم جواب مثبته.من همزمان بچه دوست دارم و دقیقا در همین زمان از پروراندن بچه و گریه هاش و بی قراریهاش و کلا روند رشدش متنفرم!! اونوقت عاشق چیش هستم خودمم نمیدونم؟ مثلا امروز از جلوی یه سیسمونی فروشی رد شدم بدجور دلم هوایی شد. اما خیلی زود به خودم گفتم مرضی یادت نره چه تصمیمی گرفتی!!اینها به تو ربط ندارن. زیباییشون مقطعیه. تنفر ازشون دائمیه. همینکه بیاد احساسات میخوابه و من میمونم و یه دنیا مسئولیت سنگین که زیر بارش آدم کمر خم میکنه اونم در این اوضاع و احوال زمونه!
درباره خیلی موضوعات این دوسوگرایی هیجانی رو تجربه . بارها و بارها.مثلا در عین حال که دلم میخواد تو جمع های شاد باشم دقیقا چند لحظه بعدش دلم فقط تنهایی میخواد و از اون لحظه به بعد حضور آدمها رو بزور تحمل میکنم.
جالبه تو کار هنری هم همین مسئله برام بروز کرد. من همزمان عاشق انجام دادن کار هنری ام و دقیقا در لحظه انجامش ازش خسته ام و دوست دارم زود تموم بشه و دیگه سراغش نرم.
درباره آدمها هم همینطور. دوست داشتن ها و تنفر رو همزمان درباره افراد تجربه میکنم و همیشه به خودم میگم آخه چرا اینطوریه؟!اطلاعات چندانی ندارم ولی گمون کنم درونگراها بیشتر تجربه اش کنن. اینم حسم میگه. هیچ مبنای علمی نداره.

کلا هیچ جو براشون ندارم.