درد و کارهای تمام نشدنی

درخواست حذف این مطلب
الآن سر شبه و من تنها روی مبل نشستم و در حالیکه آهنگ ملایمی گوش میدم مطلب مینویسم. همسری سر کلاسه. هنوز نیومده.چند روزه نتونستم برم خونه بابا و شیفتم رو درست و حس انجام بدم. برادرشوهر خونه مون بود. تو خونه خودم غذا می پختم و میدادم همسری براشون میبرد. ب دم غروب یهو بی مقدمه قفسه ام درد شدیدی گرفت.دردش داشت منتشر میشد به بازوهام و کتفم.انگاری سنگ حجرالاسود رو گذاشته بودن روی من. وای چه بد بود.به همسری گفتم حالم خیلی بده. یه کلی قرص و داروهای معده مو خوردم ولی افاقه نکرد. طاقتم طاق شد رفتیم اورژانس. فشارم 8 بود و نوار قلبم هم خوب بود. حدس هم همون معده درد نکبتی بود.یه سرم و دو تا آمپول زدم ولی دردهام کم نشدن. خیلی طول کشید تا اثر اینهمه دارو مشخص بشه. امروز درد قفسه ام کمتره ولی شدیدا هراس دارم از خوردن هرچیزی!صبح صبحانه نخوردم. ظهر کته خالی با آب. موندم شب چی بخورم!؟امروز علیرغم بیحالی و بی جونی شدیدم بلند شدم و یه لیست نوشتم از کارهام و تمام تلاشمو انجام بشن.هنوز چند قلمش مونده و من الآن شدیدا گردن درد و کمردرد دارم. آخه حدود 15 کیلو برنج پاک و انباری تمیز . حیاط جارو . سرویس ها رو جرم گیر ریختم و شستم و خود ناهار و ظرفهاش و اینها همش اذیتم .خود من در ح عالی جون ندارم کارهای سبک م دیگه چه برسه به همه ی اینکارا اونم تو یه روز.نمیدونم چمه حتی حال ندارم یه لیوان جابجا کنم.فردا هم لیست هامو نوشتم چکاب کنم. بعد دوماه تیروئیدم باید چک بشه چون دفعه قبل کم کار شده بود و از علائمش خستگی و بیحالی بود. معده ام فعلا نمیرم چون داروها رو در بالاترین دوز و قوی ترینشون رو دارم مصرف میکنم و حال و روزم اینه اگر تغییرش بده که حتما اذیت میشم. ن هم از زمان بارداریم تا حالا نرفتم. بعد سقط چک نشدم و حالا باید تنبلی رو کنار بذارم و یکم بیشتر به خودم برسم. روانشناسم هم طبق وعده هر ماه باید برم که اثر داروها و روند بهبودیمو چک کنه. خودم که حس میکنم نسبت به ماه قبل خیلی بهتر شدم.
بعدم میخوام بعد مدتها برم بازارگردی. حداقل قیمتها دستم بیاد.یادم باشه چند تا خوب هم ب م. والا یدن خیلی ارزونتر درمیاد تا !دو شب پیش 1.5 گیگ صرف یک . وسطهاش خوابم برد. بیدار شدم دیدم ش تمومه. لب تاپ خاموش . فرداش که خولستم ببینم دیدم ی چیزی نیست. اینقده عصبی و کلافه شدم که نگو. همسری میگه احتمالا اروری چیزی داده بود و تو هم رفعش نکردی کلا پرید.وای چه حرصی خوردم.دلم میخواد کیک بپزم. بدون هیچ بهانه ای. فقط واسه دل خودم.باید بذارمش تو برنامه. اتفاقا وسایلشم دارم.باید انار دون کنم واسه فریز .چقدر کارهای ریز هست که کلی انرژی و وقت میگیرن ولی دیده نمیشن. مثلا انباری مرتب !مواد غذایی فریز !پاک برنج!
شما دارین چیکار میکنین؟ اصلا کجایین؟ خوبین؟من الآن یه آهنگ خوشگل گوش دادم به نام جان عاشق از بهرام حصیری.

ع نامه ( عکاسی های من از مناظر یاسوج)

درخواست حذف این مطلب









پی نوشت : اون فسقلی پیراهن قرمز شکلاته


زیبایی پاییز

درخواست حذف این مطلب
به نظرم آسمان یاسوج یکی از زیباترین آسمانهای دنیاست. مخصوصا بعد از دو شبانه روز باران پاییزی با !یاسوج در دامنه کوههای زاگرس و قله دناست. ابرها اینجا به طرز عجیبی زیبا هستن مخصوصا امروز 6 آبان 97.همه ابرهای کومولونیمبوس سفید خوشگل. انگار شکفته بودن تو آبی آسمون. خیلی زیبا بودن.کمی افق دیدت رو از آسمون بیاری پایین میخوری به کوههای زاگرس. ترکیب زیباییست.اما پایین که بیای دیگه زیبا نیست. چشم انداز جلوی چشمت میشه شهری با هیچ نظم و ترتیبی! هیچ قانون معماری شهری نداره! درون شهر زیبایی نیست. ولی از بالای کوه بهش نگاه کنی قشنگه. داخلش خیلی بی ریخته.بهتره بیشتر مناظر از دور دیده بشن تا زیبا باشن. نزدیک که بشی زشتیها پدیدار میشن.بهمین خاطر من امروز کلا سر به هوا بودم. ((:
* * * از بچگی همیشه تو کوچه ها کنار خونه ها که رد میشدم اگر عصر بود و یا دم دمهای غروب و بوی خوب غذا از خونه ای میومد خیلی کیف می . کلا همیشه تو تصوراتم زنی خوب بود که شبای پاییز و زمستون بوی غذا چون آشی ، سوپی چیزی بپیچه تو خونه اش.الآنم بوی غذا پیچیده تو خونه ام. ((:جاتون خالی.

آرامبخش

درخواست حذف این مطلب
برای سومین بار از سه متفاوت یه نظر دریافت .همگی تایید که من سالهای سختی رو پشت سر گذاشتم و بسیار اذیت شدم.و را ارهای من به تنهایی به خوب شدن حالم کمک نمیکنن و باید به خوردن آرامبخش تن داد! بعد از گوش دادن به داستان زندگی ام با آرامشی که از چهره اش بهم منتقل میشد بهم فهموند دیدگاهم رو درباره مصرف داروی آرامبخش تغییر بدم و خوردنش رو بپذیرم. بعد از بهتر شدن حال روحیم گفت قطعشون میکنم.منم ناچارم ...چون حقیقتا تغییر خلق و خوی ام رو متوجه شدم. اضطرابها و استرسهای ناگهانی ام. اینکه یک حرفی که از نظر خیلیها ساده و شاید بی ارزش باشه میتونه واسه من بسیار م ب باشه و برای مدت طولانی ذهنم رو به خودش مشغول کنه و آرامش رو از من بگیره.
و بعضی ها چقدر ناجوانمردانه روزهای گذشته ناراحتم . بدون در نظر گرفتن اینکه من اول انسانم. دوم زن هستم. سوم بسیار عاطفی و زودرنج.نمیدونم چقدر زمان لازمه برای از یاد بردن سوانح و مواجهات بد. کاش زود فراموش کنم سالها رنج و درد و ش ت رو.کاش خیلی حرفها رو فراموش کنم. خیلی زود ...پناه میبرم به آرامبخش تا روزهای آینده ببینم چی پیش میاد.

زن و طلا

درخواست حذف این مطلب
در اینکه اغلب ن طلا دوست میدارن شکی نیست.البته تعدادی هم هستن که دوست ندارن یا بجاش بدلیجات یا نقره جات یا حتی زیورآلات سنگی دوست دارن.من اما از طلا خوشم نمیاد بدم هم نمیاد. بدلیجات خوشم میاد ولی بهشون حساسیت دارم سریع کهیر میزنم. نقره می پسندم که جدیدا نقره خالص کم گیر میاد و اغلب درصدی نیکل توشون هست و من دقیقا بهمین نیکل حساسیت دارم.
در کل از اون نی که عاشق این چیزها باشن و مدام دنبالش باشن ، نیستم!نه فقط زیورالات که حتی کارهای عجیب غریبی که ن روی بدنشون انجام میدن تا زیبا جلوه کنن. مثلا تاتو ، هاشور ، مانیکور ناخن و چمیدونم این چیزها.
من و همسرم سادگی رو می پسندیم. هر وقت پول اضافه داشتیم اونوقت میشه به داشتن طلا فکر کرد. اونم اول اولویت بندی میشه. وسایل لازم زندگی یداری میشه اگر در نهایت چیزی تهش موند میشه به طلا فکر کرد!
من حتی اگر وسایل آسایش و آرامشم نداشته باشم یا اب شده باشن، ترجیح میدم همین چند تکه طلا مو هم بفروشم ولی آسایش داشته باشم.چنانچه پارسال مبلهامون اب بودن قابل تعمیر نبودن و برای ید هم مقداری پول کم داشتیم. منم خیلی راحت تک پوش (دستبند تک) طلامو فروختم و پولشو دادم همسری مبل ب یم. حتی هیچ وقت عوضش رو نخواستم. اما همسری وقتی خواستم لب تاپ ب م ری پول لب تاپمو داد و این پول جبران همون پول طلام شد. اما بعضی ن هستن بسیاااار برای طلا و زیوآلات و کلا زیبایی و زیبا شدن حرص میزنن. کافیه منبع مالی خوبی هم داشته باشن دیگه وای به حال مرد خونه. دل آدم برای اون مرد کباب میشه. هر روز مثل راننده آژانس باید اون خانم رو ببره بازار یدهای لایتناهیشو انجام بده و بیاد.سیر هم نمیشن بخدا ...یکیش مادر خودمه. غیبتش میشه ولی واقعا دیروز از دستش حرص خوردم.کلا این مدت که خونه شونم آسایش براشون نذاشتم.مدام به بابام گوشزد میکنم تو ید مایحتاج خونه اسراف نکن. گوجه کم ب . انگور یک کیلو ب . چرا اینقدر زیاد می ی و هی فاسد میشن و من باید بریزمشون دور. یه لحظه فکر درمونده ها باش. جالبه خودشم تایید میکنه ولی نمیتونه جلوی ید موادغذایی بی رویه شو بگیره!البته من این مدت طبق قوانین خودم آشپزی و نمیذارم الکی مواد غذایی هدر برن. ولی آ ش یه جاهایی از دستم در میرن.
اما مادرم. وای مادرم.مامان من بسیاااار اهل یده. از هر نوعی. پوشاک ، طلا ، لوازم آشپزخونه ، لوازم بزرگ منزل وای همه چی.هر چی هم بهش میگیم تو را بخدا تو را به عزیزت اسراف نکن. برای چیته. چرا این همه روسری و مانتو می ی. بابا بخدا مردم آرزو دارن سالی یه بار ید کنن نمیتونن. وای من چقدر بهش غر میزنم میگم حداقل فصلیش کن. سالی چهار بار ب . نمیتونه. اصلا دست خودش نیست. اون موقع که س ا بود دائم تو مغازه ها بود. حالا که تو تخته و خودش نمیتونه بره ماها رو میفرسته پی یدهاش. منم چند تا شو می پیچونم و میگم تو بازار اونیکه میخواستی نبود و اینها ولی مگه چقدر قدرت کنترلش رو دارم. نمیتونم بخدا ...روزی که عمل کورتاژ داشت بیمارستان نامرد بهش گفتن النگوهات مزاحمن باید درشون بیاری. اومدی واسه عمل دستت بود خودمون میش یمش!!مامانم هم باور کرد بدون م با من خودش و بابام رفتن پیش طلافروشی هرکار در نیومد تنگ بودن. اونها هم قیچی اش . اونم وقتی بازار طلا خیلی تلاطم داشت و داشت قیمت سکه روز به روز زیاد میشد مامان ضرر زیادی کرد.بعد عمل که یکم حالش بهتر شد با همون دیسک اش بابام فرستاد ببرتش براش النگو ب ه. اونم تو اون گرونی طلا. طاقت نداره بهش بگی دو روز دیگه تحمل نمیکنه. خیلی خیلی خیلی کم طاقته و زودرنج.بعد از یدش یه مدت طلا خیلی کشید بالا مامان هم نمیدونم با کیا م کرد و مشاوران اقتصا کی بودن خدا میدونه!!رفت تمام طلاهاشو فروخت!!بقول خودش تو گرونی فروخت که تو ارزونی بیشتر ب ه!!! غافل از اینکه چه اشتباه بزرگی کرد. دلار دائم بالا میرفت. ت ر ا م پ گفت تا ابان کلی تحریم میکنه و تو اخبار شنیده بود طلا میخواد از گرمی 600 تومن هم بالاتر بره.هر روز به بابام میگفت پولامو بده برم طلا ب م. هرچی من و بابا گفتیم توروخدا ول کن تو این بلبشو تو چه طلا فروختن و طلا یدنی داری آخه!من بهش میگفتم بجای این چیزا فکر کمرت باش خوب بشی. طلا واسه چیته. گرون شد هم شد . نشد هم نشد. آ ش ب بعد جلسه فیزیوتراپیش رفت و کلی النگو و گوشواره ید و من مات و مبهوت بهش نگاه می و در عجب بودم از حرص ن برای داشتن طلا اونم به این شدت!!چقدم آروم شد بعدش. ترسیده بود بابام پولاشو ج کنه. حالا خیالش راحت شد.بهش گفتم مبارکت باشه. کاش تنت سالم باشه کلی طلا ب ی بپوشی لذتشو ببری.حداقل از این به بعد آروم باش و فقط به سلامتیت فکر کن!بدار دنیا و هرچی توشه تموم بشه چی میشه مگه؟!خداروشکر من طلای خاصی ندارم که حرص داشتن و نداشتنش رو بخورم. حرص گرون شدن و نشدنش رو بخورم.خداروشکر اهل مد و مدپرستی نیستم که تنم به لرزه باشه واسه تحریم ها و گرونیها.خداروشکر موادغذایی به اندازه دو نفر آدمی که تناسب اندام دارن و پرخوری نمیکنن می یم. دونه دونه. نه کارتن کارتن مثل خیلیها تو این روزگار که انگار قحطی میخواد بیاد.فعلا زنده ایم. هر وقتم هر اتفاقی افتاد بیوفته ما هم مثل این 80 میلیون آدمی که تو این کشورن. یا خوشیم یا هم ناخوش!* * * شاید درست نباشه و بابام راضی نباشه که بگم ولی برای اینکه یه وقت مورد قضاوت نابجا قرار نگیره ، باید بگم بابام همزمان ج چندین خانواده رو میده. حتی چند خانواده بی س رست و یتیم. چند تاشو که ما اصلا نمی شناسیم و فقط یه بار از دهنش در رفت اشاره ای کرد و متوجه شدیم.میخوام بگم اگر دست و دلبازه و ج زیاد میکنه اون قسمت ماجرا رو هم داره. فکر یتیمان و ندارها هم هست. ولی من هنوزم سختگیرم و دلم میخواد دونه ای میوه اب نشه یا قاشقی برنج دور ریخته نشه. یا روسری و پیراهنی الکی یده نشه.* * * درس امروز ما : حریص نباشیم !!* * * دیروز رفتم پارچه پ و قیمت بگیرم که اگه شد بدوزم. قیمتها بسیار فضایی بودن. قیدشو زدم. 8 ساله پ و ن یدم یکی دو سال دیگه هم روش!! طوری نمیشه. فقط ب اینه اون موقع 50 کیلو بودم الآن 68 کیلو ام وقتی پ و قدیمیمو می پوشم بشدت تنگه مخصوصا کارورش. وگرنه بقیه جاهاشو میشه با باز گذاشتن دکمه رفع و رجوع کرد.
* * * مستاجر طبقه بالای بابا اینها ، خانمش به خواهرم گفته بود از وقتی مرضی اومده اینجا بوی غذاهای خوشمزه ای می پیچه تو ساختمون. خلاصه کلی تعریفمو داده بودن هم اون خانمه هم خواهرم. منم ذوق مرگ شدم ((:

( لاک قرمز - لاتاری - پارک ژوراسیک2 )

درخواست حذف این مطلب
این سه تا ی که تو عنوان نوشتم اخیرا دیدمشون. دلم میخواد درباره شون کمی حرف بزنم.1. لاک قرمز : جالبی بود. من تا حالا هر وقت میرفتم تهران ، به شدت از دستفروشان مخصوصا از نوع متروییش متنفر بودم!!ولی با دیدن لاک قرمز حسم داره نسبت بهشون تغییر میکنه. اون موقع ها با خودم میگفتم چرا شهرداری اینها رو جمع نمیکنه. چرا مردم حتی تو مترو تو اتوبوس آرامش ندارن. خودت هزار درد داری اینها هم مدام تبلیغ میکنن و آدم اذیت میشه. مخصوصا تو تابستون و گرما!ولی با دیدن لاک قرمز دلم خیلی گرفت. حالا درک میکنم بچه های نوجوان و کوچیکی رو که دست فروشی میکنن. زندگی و زنده ماندن به هر وسیله ای!اینها هم پناه بردن به چنین شغلهایی. یادم میاد تو مترو داشتیم میرفتیم به سمت مصلی که از اونجا بریم رویان. بین ایستگاه ترمینال جنوب تا شوش و حتی چند ایستگاه بعدش بیشتر این دست فروشان هستن.یه پسر کوچولوی خیلی خوشگلی که سر و وضعش هم بد نبود. یه کوله پشتی انداخته بود رو دوشش با یکی دیگه از بچه های فروشنده که احتمالا دو سه سال ازش بزرگتر بود اومد تو واگن ن از قضا کنار دست من.من هم مات و مبهوت به این دو تا فکر می . به سر و زبونی که داشتن واسه مشتری پیدا . به اینکه تو این سن به جای اینکه بازی کنن مدرسه برن یا ی نازشونو بکشه تا صبحانه بخورن یا براشون کتابهای آموزشی ب ن یا ببرنشون پارک و گردش ، این بیچاره ها باید کار کنن.نمیدونم صاحب کارشون خاصیه یا فقط برای خودشون کار میکنن. هر چی بود برام خیلی غم انگیز بود.دلم میخواست دست پسر کوچولوی 7 - 8 ساله رو بگیرم بگم بیا پیش خودم مال من باش . با هم باشیم . خوش بگذرونیم. ولی نمیتونستم چیزی بگم. همه رو تو ذهنم نگه داشتم.اون یکی پسره سر و زبونش از این خوشگله بیشتر بود کلی باهام گپ زد. کفش زنی رو وا زد برای نمونه که اگر از وا ش راضی بود ب ه. خانمه نخواست. ولی یه دو تومنی دادش گفت بخاطر اینکه کفشمو وا زدی.اون پسر با جسارت و شهامت قابل تحسینی گفت من کار میکنم و پول زحمتمو میخورم نه صدقه سری. نون حلال میخورم. اینم واسه تست بود. ارزشی نداره بخاطرش پول بگیرم. اگر ازم یدی اونوقت پول میگیرم.چقدرررر برام جالب بود.و حالا با دیدن لاک قرمز دیگه از دست فروشان متنفر نیستم. حداقلش اینه تنفرم تبدیل به خنثی شدن حسم نسبت به اون افراد شد.
2. لاتاری جالب بود ولی گمون کنم موضوعش و خود خیلی قدیمی بود. اوووه جریان شیخ نشین های عرب و قاچاق دختران به کشورهای عربی مال زمانیه که من نوجوان بودم و مجرد. اون موقع ها یادمه درباره اش زیاد می شنیدم. ولی بازم خوب بود. شخصیتی رو که حمید فرخ نژاد بازی کرد ، چقدر تو کشور ازشون داریم!مرموز و محافظه کار که ی سر از کارشون در نمیاره.
3. پارک ژوراسیک 2 در واقع ادامه اولی بود.حدس من اینه کارگردان از اولیش خوب پول زده به جیب گفت بیام یه موضوع الکی دست و پا کنم و ادامه شو هم بسازم!!!یه جورایی انگاری کارگردانش ایرانی وار عمل کرد . خخخخخبا دیدن فهمیدم من هیچ علاقه ای به این نوع های تخیلی و هیجانی مس ه ندارم!روزگاری خوشم میومد ولی الآن اصلا و ابدا.به نظرم اینجور ها واسه سن 12 - 18 سالگی خوبه که آدم دلش هیجان میخواد.کلا کار ساخت های اکشن و هیجایی مخصوصا از نوع تخیلیش کار سختیه به لحاظ فنی. چون اکثر فضاها رو با نرم افزار کامپیوتری ایجاد میکنن. برخورد ها فرار ها ترسها اب شدن ها همش کامپیوتریه و به نظرم اگر از این بابت بهش نگاه کنیم میتونیم بگیم تیم فنیش اونم جلوه های ویژه اش خیلی خوب بود.یه نکته جالب ، توجهم رو جلب کرد اونم اینکه میسی نوه اون پیرمرد معروفه از طریق علم ژنتیک از دی ان آی مادرش شبیه سازی شده بود. چون پدربزرگش دخترش که بقولا مادر میسی باشه رو خیلی دوست داشت ولی مرد ، بجاش از دی ان آی دخترش عمل شبیه سازی انسان رو انجام داده بود و حالا نوه اش رو مثل جونش دوست داشت!!چه جالب. کاش واقعی میشد اینکار رو کرد وگرنه من و همسری میرفتیم یه کپی رو خودمون میزدیم باحال میشد. خخخخ

اخبار دردناک این روزها

درخواست حذف این مطلب
1. دختر م باردار بود تازه 6 ماهش داشت تموم میشد که مسمومیت بارداری گرفت و سریع بردنش بیمارستان. بچه اش رو انداختن. خودشم گمون کنم حالش رو به بهبود باشه.طفلی دختر م. یاد خودم افتادم. آخه سونوگرافی به دختر م هم گفته بود آب دور جنین خیلی کم شده بچه موندنی نیست برات.
2. دلار شده 19000 تومن.3. رب گوجه چین چین و سحر حدود 17 هزار تومن. خود گوجه هم واویلا شده.4. کلا میری بازار به جهانی عجیب روبرو میشی وحشت میکنی. سردرد میشی برمیگردی.دیروز فلاسک ژاپنی مامان یهو از دستم لیز خورد و ش ت. رفتم بازار عوضش یکی ب م کل مغازه ها رو گشتم گفتن دنبال فلاسک ژاپنی نگرد که نیست!مجبور شدم یه چینی براش ب م فعلا. همونم که یدم مامان کلی دعوام کرد و گفت با اینکار ناراحتم کردی. ش ت خب ش ت. مگه چی شد. فدای سرتون. و خودم خیلی خج کشیدم. گفتم بذارش به حساب کادوی یه مناسبتی.5. رفتم کلاس خیاطی دوره ضخیم دوزی ثبت نام کنم شهریه اش خیلی زیاد شد. مهمتر اینکه مربی خوبم گفت میخواد آموزشگاه رو جمع کنم. نهایتا تا سال آینده آبان اینجا بازه. هرکار میخوای ی اینو مد نظر داشته باش.منم نمیدونم چه کنم؟ هنوز جواب آزمون مدیریتی نیومده که ببینیم تکلیفمون چیه. شاید من ثبت نام کنم یه هفته بعدش به همسری بگن برو فلان استان. اونوقت تکلیف دوره خیاطی من چی میشه؟! نمیدونم چه کنم؟!این مربیمون خیلی کاردرسته. دلم میخواد خودش بهم آموزش بده. تا هست باید ازش استفاده کنم و هرچی لازمه یاد بگیرم.6. روز به روز شناختم نسبت به انسانهایی که باهاشون در ارتباطم بیشتر میشه و ازشون فراری تر میشم. و سکوت میکنم . مثل اون جمله معروف که تو قیامت همه از همه فرار میکنن. همین حالا من دارم تجربه اش میکنم.یه افرادییه تفکراتییه برداشتهایییه ریاکارانییه کذابانی
image result for ‫ø³ú©ùˆøªâ€¬â€Ž
وای خدا. حداقل مواظب من باش من اینطور نباشم. یا حداقل دوزم نسبت به بقیه کمتر باشه.خدایا هرچی فکر میکنم دوست اول و آ م خودتی

پند و عبرت

درخواست حذف این مطلب
روزها میگذرند و من هر روز ...دنیا را بیشتر می شناسم ،عاقل تر می شوم و محتاط تر ...نمیدانمشاید فقط ترسوتر می شوم ...دیگر کمتر رویا می بافم ،دیرتر آدمها را باور میکنم ،کمتر از زشتی ها تعجب میکنم ، بیشتر احساساتم را نادیده می گیریم .روزها میگذرند ...
* * * و چقد سخت گذشت تا به اینجا رسیدم!
* * * * مثل پر خشاب اسلحه ایه که قراره بعدها به خودت شلیک کنه!!باید حواسمون باشه با کی درد و دل می کنیم!

دو سو گرایی هیجانی (عشق و نفرت)

درخواست حذف این مطلب
داشتم فکر می اخیرا دو حس کاملا متضاد رو در آن واحد تجربه میکنم.همزمان دوست داشتن و تنفر از چیزی ، فردی ، شیئی یا حتی موضوع انتزاعیی.برام اولش عجیب بود خیلی عجیب.با خودم میگفتم مگه میشه همزمان یه چیزی رو دوست داشت و در همان لحظه ازش متنفر بود؟؟!!گمون کنم جواب مثبته.من همزمان بچه دوست دارم و دقیقا در همین زمان از پروراندن بچه و گریه هاش و بی قراریهاش و کلا روند رشدش متنفرم!! اونوقت عاشق چیش هستم خودمم نمیدونم؟ مثلا امروز از جلوی یه سیسمونی فروشی رد شدم بدجور دلم هوایی شد. اما خیلی زود به خودم گفتم مرضی یادت نره چه تصمیمی گرفتی!!اینها به تو ربط ندارن. زیباییشون مقطعیه. تنفر ازشون دائمیه. همینکه بیاد احساسات میخوابه و من میمونم و یه دنیا مسئولیت سنگین که زیر بارش آدم کمر خم میکنه اونم در این اوضاع و احوال زمونه!
درباره خیلی موضوعات این دوسوگرایی هیجانی رو تجربه . بارها و بارها.مثلا در عین حال که دلم میخواد تو جمع های شاد باشم دقیقا چند لحظه بعدش دلم فقط تنهایی میخواد و از اون لحظه به بعد حضور آدمها رو بزور تحمل میکنم.
جالبه تو کار هنری هم همین مسئله برام بروز کرد. من همزمان عاشق انجام دتدن کار هنری ام و دقیقا در لحظه انجامش ازش خسته ام و دوست دارم زود تموم بشه و دیگه سراغش نرم.
درباره آدمها هم همینطور. دوست داشتن ها و تنفر رو همزمان درباره افراد تجربه میکنم و همیشه به خودم میگم آخه چرا اینطوریه؟!جو براشون ندارم.

جذ ت سکوت

درخواست حذف این مطلب
اومدم خونه خودم. تو اتاق کارمون نشستم. باد خنک پنکه بهم میخوره. منهای صدای پنکه ، سکوت زیبایی حکمفرماست.سکوتی که از لحظه لحظه و جای جایش ، زیبایی و حس خوب میباره.چقدر خوبه اینجا.چقدر خوبه خونه خودمون.چقدر گاهی تنهایی خوبه. بشینی برای خودت قهوه دم کنی و ساعت ها فکر و خیال کنی. آزادنه. بدور از قضاوت. بدور از ترس اینکه ی بهش بربخوره.چه خوبه که ی نمیدونه تو ذهن ما چی میگذره. براستی که جهان ذهن آزادانه ترین جای دنیاست.
من در روزگاری به سر میبرم که دائم میخواد فعالیت داشته باشی و مدیریت کنی. همه در همه ی زمینه ها ازت توقع دارن و کوچکترین حرفی هم بزنی متهم میشی به اینکه تو زود عصبانی میشی و بحث میکنی.در حالیکه هیچ کدوم از افراد برای دقیقه ای خودشونو جای طرف مقابل نمیذارن.با آدمی که اذیت روحیه ، باید با احترام و مهربانی باهاش سخن گفت.دستور دادن به این افراد خیلی بده. نمیتونن تحمل کنن. ناراحت میشن.مردم این روزها همه از هم طلبکارن. همه اگه دستشون بهم برسه ه همدیگه رو می جوین.آرامش و متانت و عقل و فهم از کشور ما رخت بر بسته.
دیروز از صبح خیلی زود من رفتم آزمایش تیروئیدمو دادم. دفترچه بیمه ام تموم شده بود رفتم کارگزینی تامین اجتماعی واسه تعویض دفترچه ، از در که وارد میشدی میترسیدی. بس که شلوغ و بی نظم و بی برنامه بود. بدجور.سیستم اداری ایران ( بروکراسی ، چی بهش میگن؟! ) اونم در استان محروم ما و اونم در مرکز شهر بسیااااااااار مز فه و هیچ هم پاسخگو نیست.این دیگه چه ربطی به مسائل س ی ا س ی داره؟!یکی نیست بهشون بگه مفت خور ها خب مرکز استانه ن تی ، تعداد کارمندانتونو زیادتر کنید مردم بیچاره چه گناهی گیر شما بی همه چیزها افتادن.یه فضای کوچیک با تعداد صندلیهای بسیار کم. با سه متصدی که یکیش تایید دفترچه میکرد و یکی تعویض و یکی هم چاپ و جلد !!!این جماعت رو همین سه تا باید کارشون انجام میدادن. مردم کلافه شده بودن. صفی نبود. متصدی عصبی میشد . سیستم اینترنتیشون قطع میشد اصن یه وعضی!!همینطور که من رو صندلی نشسته بودم و به این مسائل فکر می یه دختر کوچولوی یکی دو ساله توجهم رو جلب کرد. دستشو مادرش گرفته بود و تو این شلوغیها روی زمین این ور اون ور میبردش. یه جاییش جلوی دختره ن هیکلی بزرگ بود و اون با قد فسقلیش گردنشو تا آ ین درجه خم کرده بود که بالا رو نگاه کنه ببینه این غولها کی ان؟!خواستم به مادرش بگم بچه طفل معصوم میون جمعیت خفه میشه بلندش کن که دیدم خودش بلندش کرد.بچه نگاهی بهم کرد و خندید. ملوس بود.بعد تعویض دفترچه رفتم بازار ید داشتم. کلی قیمتها فضایی زیاد شدن. با یکی از فروشندگان خانم بحث که چرا الکی جنسها رو دو برابر میکنید حتی اگر قیمت قبل باشه.اونم الکی میگفت من فروشنده ام فقط چمیدونم!.آ ش اینقد غر زدم تا از ح مقطوع کمترش کرد. گفتم خودتو بذار جای ما. ما چه کنیم خب؟ میخواستم ب م. میگفت ن نپوش!!!!!گفتم اینم حرفه اخه میزنی. بگردم!والا مردم خودمون به خودمون رحم نمیکنه دشمن بیچاره اون دور دورا نشسته نگاهمون میکنه و میخنده!
عصر رفتم . گفت تیروئیدم کم کار شده قرصهامو بیشتر کرد.بعدم دیدم وزنم تو یه ماه 3.5 کیلو اضافه شد!!! اونم بی دلیل. تغذیه همون مقدار همیشگی میخورم. فرم زندگیم مثل قبله نمیدونم چی شد یهو!از ب ذهنم درگیر این شکم لامصب شد و میخوام هرطور شده برم باشگاه.
دیروز خیلی خسته شدم. خیلی.اعضای خونه درک نمیکنن که خستگی من در بیاد بعد بهم بگن چه کن! یکیش میگه آستینمو کوتاه کن. یکیش میگه مهمون دارم فلان غذاتو که خوشمزه بود برام درست کن جلو مهمونام خوب باشه.یکیش میگه گاز پاکن. ک نت تمیز کن. یکیش میگه سبزیها رو پاک کن.وقتی هم میگم بخدا من آدمم خسته ام. تا استراحت نکنم دست به سیاه و سفید نمیزنم سریع انگ اینکه چقد زودرنجه و زود عصبانی میشه بهم میزنن!!!
اقا شما باشین چیکار میکنید؟!چطوری از زیر این همه کار در برم؟ والا در نمیرم دونه دونه انجام میدم ولی به قلق خودم . طوری که بدنم اذیت نشه ولی بقیه نمیذارن. فکر میکنن من میخوام از زیر کار در برم.در صورتیکه واقعا باید در برم. مگه من رباتم آخه.حرفی هم بزنم من متهم میشم. نه اینکه این روزها زودرنج شدم و دیگه مثل ماهها و سالهای قبل پوست کلفت نیستم و هرچی میگفتن اون موقع انجام میدادم اما حالا دیگه زیر بار نمیرم ، بدشون میاد!
از این به بعد به بهانه سر زدن به خونه ام بعدازظهرها میام تو خونه باصفای خودم. تو تنهایی دلچسبم آهنگ گوش میدم. کتاب میخونم و خیاطی میکنم و میخوابم حتی و کلا کیف میکنم بعد شب میرم اونجا.اینجوری یکم انرژی میگیرم و آروم میشم. حداقل تو تنهایی ی ناراحتم نمیکنه و منو اذیت نمیکنه.
الآنم اومدم کمی دوخت و دوز کنم. کتاب بخونم و بعدم برم.


در باب سخن یک جانبه

درخواست حذف این مطلب
بعضی افراد ورودی های مغزشون رو فقط بر روی یه نوع طرز تفکر باز میکنن. اجازه نمیدن بقیه افکار و نظرات بیان به سلولهای مغزشون برسه. تحلیل که پیشکش!! نتیجه گیری و متعادل افکارشون که کلا امری غیرممکن بحساب میاد.اخبار رو از همین طرز تفکر میگیرن.کتابهایی که میخونن در همون راستاست. هایی که می بینن.آدمهایی که می بینن حتی!!مشاهده شده که با آدم متفاوت با خودشون برخورد بد کرده اند. جوری که خود را همه چیز تمام و با کمالات یافته اند و دیگران را مغموم و بی دست و پا و نا آگاه.
و امروز من دوباره جسارت به ج دادم و به یکی از این افراد گفتم که مشکل شما میدونید کجاست؟! مشکلتون اینه که فقط میکنید خودتون همه چی دان هستین و بقیه نادان و ناآگاه.و چنین جسارتهایی گاهی برای بعضیها تلنگری بزرگ هست.اما اغلب برای تفکر ذکر شده هیچ اثری نداره. چون از قبل جبهه خودشو گرفته!
* * * هر روز بساطی دارم با اطرافیانم. دائم در حال بحثم.و جالبه که همه از بحث فراری ان. فقط میخوان حرفاشون رو مثل مین و نارنجک بندازن در درونت و سریعا فرار کنن!نمیمونن جواب بشنون. نمیذازن طرف مقابل اظهار وجود کنه. فقط سرکوب. و گاهی مجبوری به طرف بگی باشه تو راست میگی!!در حالیکه بر تو مسجله که دروغ میگه.

حریق خزان

درخواست حذف این مطلب
image result for ‫ø´ø¹ø± ø­ø±ûŒù‚ ø®ø²ø§ù† ø¨ùˆø¯â€¬â€Ž


حریق خزان بود همه برگ ها آتش سرخ همه شاخه ها شعله زرد درختان همه دود پیچان به تاراج باد و برگی که می سوخت می ریخت می مردو جامی سزاوار چندین هزار آفرین که بر سنگ می خوردمن از جنگل شعله ها می گذشتمغبار غروببه روی درختان فرو می نشست و باد غریبعبوس از بر شاخه ها می گذشت و سر در پی برگ ها می گذاشت فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد و برگی که دشنام می دادو برگی که پیغام گنگی به لب داشتلبریز می کردو در چشم برگی که خاموش... خاموش... می سوخت نگاهی که نفرین به پاییز می کردحریق خزان بود من از جنگل شعله ها می گذشتمهمه هستی ام جنگلی شعله ور بودکه توفان بی رحم اندوهبه هر سو که می خواست می تاخت می کوفت می زد به تاراج می برد و جانی که چون برگ می سوخت می ریخت می مردو جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خوردشب از جنگل شعله ها می گذشتحریق خزان بود و تاراج بادمن آهسته در دود شب رو نهفتمو در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم مسوز این چنین گرم در خود مسوزمپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچکه گر دست بیداد تقدیر کور ترا می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ

آواز : علیرضا قربانی

* * * بوی پاییز میاد. بوی خزان


ا و زندگی ها

درخواست حذف این مطلب
این پست صرفا بخاطر درخواست دوست عزیزمه.اول از یاسوج شروع میکنم که توش زندگی میکنم.یاسوج یه شهر فسقلیه در دامنه کوه دنا. دور تا دورش کوهه و انگاری ما تویه گودالی هستیم. بزرگترین قله ما اسمش دناست.یاسوج آب و هوای خنک داره و چون کوهستانیه و زاگرسه پوشش گیاهی خاصی داره که به زیباییش افزوده. مثلا تو کوهها بیشتر درخت بلوط می بینی و پسته کوهی که ما بهش میگیم بنه.مردم اینجا اکثرا لر هستن. البته جدیدا غیربومی هم زیاد شده.شهر کوچیکه به لحاظ معماری و طراحی شهری به نظرم جزو زشت ترین است. از هیچ اصول منطقی شهرسازی تبعیت نمیکنه و هرکی هر طور دلش خواست زمینهاشو پلاک بندی میکنه و میسازه.خیابونا کوچیکن مثل کوچه های مشهد میمونه.تو وسط شهر یه رود رد میشه به نام بشار. اطرافشو چمن کاری و درختکاری و اسمشو گذاشتن پارک ساحلی. تنها پارک ماست.بشار رود دائمیه. قدیما زیاد اب داشت الآن داره خیلی خیلی آبش کم میشه. از روی پل رد بشی می بینی چقدر بی آب شده و دل آدم کباب میشه.مردم اینجا هنوزم اص شونو حفظ و در مجالسشون لباس مخصوص این منطقه رو می پوشن. لباس لری. رنگیش برای عروسی. تیره هم برای مراسمات ختم. ولی خب نسلهای جدید دارن یکم فاصله میگیرن از اص شون.چون فضاسازی شهری بسیار زشته و هیچ اصولی نداره به نظر میاد شهر شلوغی باشه ولی اینطور نیست جمعیتش کمه.مردم اینجا خیلی در محرومیت هستن و امکانات ندارن. آمار خودکشی اینجا خیلی بالاست نسبت به جمعیتش چون هیچ انگیزه ای مردم برای زندگی ندارن. فکر کنید مرکز استانه ولی سینما نداره!!کلا امکانات رفاهی تفریحیش خیلی ضیفه. درصد افراد بیکار اینجا زیاده ولی خب مردم موقع عروسی که میشه خیلی شاد و شنگولن ولی در کل همه به درد زندگی دچارن.بخاطر فقر و نداری مردم سر و وضع خوبی ندارن. لباسهاشون نمیتونن مد به مد عوض کنن. قیافه ها افتاب سوخته است مخصوصا اونهاییش که تو شهرکهای اطراف یاسوجن.ولی آدم ملاک و پولدارم هست.در عوض شیراز شهری بسیار زیبا به لحاظ فضای سبز شهری و مردم باصفاش.مردم شیراز شادن. همیشه مثبت شن و لبخند به لب دارن حتی تو بیمارستانهاشون.لهجه زیبایی هم دارن. شهر شیراز جدیدا خیلی شلوغ شده. ورودی شیراز از سمت یاسوج با تالارها و باغات شروع میشه و برای من جالبه.بالاشهرش میشه معالی آباد و قصردشت و میدان صنایع که باغات و سرسبزیشم زیاده. خونه های لو و گرون اون طرفاست.در عوض محله های بدبخت بیچاره اش میشه طرفای فرودگاه و جاده جهرم. حاشیه نشینی و کلا جای معتادان محترمه. مراکز ید شیراز به وسعت و گستردگی مشهد نیست. مشهد به نظرم قطب بازاره البته بعد تهران.ولی شیراز تا دلت بخواد باغ موزه داره. تو بلوارها درختهای نارنج کاشته انگ بهار که میشه تو خیابون که رد میشی عشق میکنی با بوی بهارنارنج.پوشش مردم شیراز تا جایی که من دقت همه مدلی هست توشون. ولی اغلب های اصیل پوششون به روزه و پیر و جوان هم نداره. مثلا ی رو میشناسم حدود 60 سالش هست تیپ میزنه مثل دختر 20 ساله ها. به خودشون میرسن و زودم صمیمی میشن و مهربونن. به اصطلاح خونگرمن.یه چیز مهم اینکه شیراز قطب پزشکیه جنوب کشوره و اصطلاحا توریسم درمانی دارن. مجهزترین مراکز درمانی و بهترین ها. تو هر خیابونی بیست سی تا پیدا میکنی. خوب هاااا . برع یاسوج که ما بیچاره ها باید واسه دوا درمون بریم شیراز!
توضیح مشهد و تهران و بقیه جاها بمونه برای پست های بعدی.فعلا تا اینجا رو داشته باشین.

بر باد رفته

درخواست حذف این مطلب

این بر اساس رمانی به همین نام نوشته خانم مارگارت میچل(رمان برنده جایزه پولیتزر 1936 است) ساخته شده و در زمینه جنگ های داخلی امریکا برای لغو برده داری، ماجرایی عاشقانه را روایت می کنه که شاید تاکنون مشابهی به این عظمت و شکوه در سینمای جهان نداشته باشه.
مژگان دوست خیاطیم که وصفش براتون ، روزهایی که برای شیمی درمانی تو بیمارستان بستری بود این کتاب رو میخوند و یه جور همزاد پنداری با اسکارلت میکرد. بقولا شخصیتش رو دوست داشت و خودش رو گاهی شبیه اون میدونست.یادمه پارسال بهم توصیه کرد کتابشو بخونم و من ش رو دیدم. طولانیه ولی جذابه. توصیه میکنم حتما ببینیدش.بهمین خاطر تحلیلش هم طولانی. امیدوارم افرادی که اینجا رو میخونن اذیت نشن و براشون مفید باشه.
اگر اسم رو تو گوگل بزنید کلی مطلب درباره این نوشته شده. از تحلیل درمانی و روان درمانی گرفته تا تحلیل سینمایی و نحوه ساخت که همه شون جالب توجهن.من فقط اینجا برداشتهای خودمو مینویسم و احساساتی که با دیدن بهم دست داد و چیزهایی که ازش درک و یاد گرفتم.* * * اسکارلت دختری بسیار جذاب و زیباست که همه توجه ها رو به خودش جلب میکنه و اغلب مردان شیفته اش میشن.اسکارلت شخصیتی هیجانی و عاشق پیشه داره. جسور ، مقاوم و دلفریب خود شیفته و تمایل به اینکه دائما مورد توجه قرار بگیره و دوستش داشته باشن. کمی هم خودخواه. پول دوست و منفعت طلب. که حاضر از هر راهی که شده اونها رو بدست بیاره.
اما بین این همه کشته و مرده که داره عاشق اشلی میشه. عشقی یکطرفه که آتش به زندگیش میاندازه. و باعث میشه خوبیهای دیگران و زندگی های دیگه شو قدر ندونه و ازش لذت نبره فقط بخاطر اون عشق یکطرفه خطرناک.من تجربه عشق یکطرفه نداشتم. نمیتونم حال و احوال اسکارلت رو درک کنم ولی به نظر خودم وقتی دید اشلی ملانی رو دوست داره باید تمام تلاشش رو برای فراموش ش میکرد و خوشبختیشو جای دیگری می جست اما اون هرکجا که رفت و با هر که ازدواج کرد فقط بخاطر پول بود و از هر فرصتی استفاده میکرد که اشلی رو به سمت خودش بکشونه
* * * اشلی مردی عاقل و تحصیلکرده و باشعور و متین. برای اسکارلت خیلی احترام قائله ولی اونو مناسب ازدواج نمی بینه و عاشق ملانی میشه. و همیشه به عشق ملانی وفا دار میمونه حتی بعد مرگ ملانی.شخصیت اشلی بسیار دوستداشتنیه چون در تمامی لحظات به تعهدش نسبت به زنی که دوستش داره وفادار بود.

* * * ملانی زنی زیبا و مهربان . شخصیتی آرامبخش و مثبت ش و مدیر داره. سراسر خوبی و متانت که اشلی رو شیفته خودش کرده و خودشم بی نهایت اشلی رو دوست میداره.و جالبه که نسبت به اسکارلت حس منفی نداره و برع همه ی ن دیگه حسودی که نمیکنه هیچ بلکه هواشو داره و همیشه تحسینش میکنه.و بخاطر همین خصلتش کم کم اسکارلت هم ملانی رو می پذیره.
عاشقانه های اشلی و ملانی رو من خیلی دوست دارم. عشق واقعی و ناب که خیلیم کم پیدا میشه.بسیار این دو شخصیت رو دوست دارم برخلاف ببیندگان که اسکارلت رو می پسندن و حتی رت باتلر رو!!!و جالبه که حتی رت باتلر هم شخصیت ملانی رو تحسین میکنه و براش خیلی خیلی احترام قائله .
* * * رت باتلر شخصیتی خاص! جاه طلب. ثروتمند. خودخواه و کلا رگ خواب ن دستشه. البته سروان هست و تو کارشم نفوذ بالایی داره. اما مهربانی هایی هم داره. در کل شخصیتش برون ت و کمی هم مرموز.خیلی خوب تونست مخ اسکارلت رو بزنه ولی اسکارلت روح و مغزش تماما درگیر اشلی بود و جایی برای بقیه باز نمیکرد در حالیکه در چند بار با افراد مختلف ازدواج کرد.من حس میکنم مناسب ترین شخص براش رت باتلر بود ولی چون عشق یکطرفه آتشین نسبت به اشلی داشت و رت باتلر از این موضوع خبر داشت ازش رنجید و آ شم تنهاش گذاشت.رت باتلر علیرغم بدیهایی که داشت خیلی بچه شو دوست داشت و حتی اسکارلت رو. خانواده داشتن رو دوست داشت. قدردان انسانهایی چون اشلی و ملانی بود چون معنی خوب بودن رو درک میکرد.حیف که اسکارلت دیر فهمید که شخص مناسب زندگیش رت باتلره نه اشلی.دیر فهمید که عشق یکطرفه سرانجامی نداره.اما تو من بارها جسور بودن ، قوی بودن و کم نیاوردن اسکارلت در مقابل مشکلات شدید رو تحسین .هیچ وقت ناامید نشد و هر بار محکمتر از قبل خودشو جمع و جور کرد و حتی به خانواده اش هم سامان داد. این توانایی رو هر ی نداره.و من این جمله معروفش رو خیلی دوست دارم :الآن درباره اش فکر نمیکنم. فردا فکر میکنم و تصمیم میگیرم.
ولی نکته منفی اش خودخواهی بیش از حدش که حتی مادربودن رو هم مجبوری میدونست و دوست نداشت.از اینجور انسانها و شخصیتها در جوامع زیادن و خوبه که قبل از عاشق شدن و ازدواج آدم شناخت درستی از خودش و روحیاتش داشته باشه و همچنین فردی رو که میخواد باهاش زندگی کنه.و این به لحاظ مشاوره های پیش از ازدواج هم ازش استفاده میکنن روانشناسها.بهرحال. جذ بود. من دو بار دیدمش. یکبار بدون پس زمینه ذهنی درباره اش. و یکبار هم بعد مطالعه درباره اش. بار دوم جذابتش برام بیشتر بود. بعد روزها به افراد و شخصیتها فکر می و ارتباطات منطقی ما بینشون تو ذهنم ایجاد می .
* * * یه خوب دیگه هم دیدم به نام ذهن زیبا. در پست های بعدی درباره اونم حرف میزنم.

گریه

درخواست حذف این مطلب
امروز مامان گریه کرد چون نزدیک به دو ماهه سه تا از دیسکهای کمرش شده و فقط رو تخت درازکش افتاده و نمیتونه ت بخوره.گریه کرد چون معده درد شدید داره و نمیتونه غذا بخوره. غذا هم که نخوره قندش میوفته چون دیابت داره و دارو مصرف میکنه.گریه کرد چون همچنان آلرژیش پا برجاست و نفسش تنگ میشه.
امروز خواهر کوچیکم گریه کرد چون پرستار تمام و کمال مادره و بار سنگین خونه بابا رو دوششه و خسته شده و از همه مهمتر شکلات بچه ای بسیاااااااااار نق نقو شده و خیلی اذیتش میکنه. خیلی.بیشتر بارش به دوش خودشه و عصبی شده دیگه.
امروز و ب و هر شب مرضی گریه میکنه و غصه میخوره چون در سن سی سالگی معده درد داره ، کمردرد هم جدیدا گرفته. گردن درد. بی جونی بدبختی.غصه میخوره که نه میتونه کار خیاطیشو ادامه بده ، نه میتونه تمام وقت خونه باباش باشه و امورات اونجا رو سامون بده و فقط بسنده میکنه به شبها رفتن اونجا و روزهای تعطیل. وقتی هم میاد خونه باید از درد کمر و گردن بناله.غصه میخوره که نمیتونه تسلا بخش خانواده اش باشه.و از همه همه اش مهمتر بخاطر مسئله همیشگی غصه دار و نالانه. تمام راه های امیدواری به روش بسته است و دیگه هیچ توانی برای گشایش کارها نداره.هیچ توانی.

حس پایان ناپذیر

درخواست حذف این مطلب
کاش شرایط طوری میشد که یه دختر سالم و زیبای ی اله رو میدادن بهم میگفتن برای تو تا ابد.آخ که چه خوب میشد.آخ که چه کیفی داشت رهایی از رنج بارداری و استرسش. رهایی از دارو و آمپول و آزمایش و سونو و ... رهایی از سقط و زایمان و آمپول فشار .در عوض چشمه جوشان قلب من کمی احساساتش متعادل میشد.کاش مرضی درک بشه.کاش خستگیهاش ، دردهاش ، رنج هاش درک بشه.کاش ی کاری کنه. کاش خدا فراموشش نکنه!
* * * به لطف چرخ خیاطی کمردرد هم به دردهام اضافه شد. اینو کجای دلم بذارم حالا...

مشاهدات بیمارستانی و تحلیل سریال شهرزاد

درخواست حذف این مطلب
من تکلیفم معلوم بود باید میفرستادنم اتاق عمل. دیروز روز شلوغی برای اتاق عمل بود و من یک ساعت تو یه اتاق سبز با لامپهای بزرگ و سرمای خاص درازکش بودم و کلی سیم و دستگاه بهم وصل بود و مقداری استرس داشتم و به تکنسین های اتاق عمل میگفتم نگرانم.آ شم با تاخیری یکی دو ساعته عمل شدم.راحت بهوش اومده بودم و چون 20 ساعتی معده ام خالی بود اذیت نشدم.ولی امان از لحظات آماده سازی برای عمل. خیلی خیلی خیلی حس بدی بود. یادم میاد حالم دگرگون میشه.الآنم خوبم. فقط بدنم د خاکشیره. انگاری کوه کندم که اینقدر بی جون و خسته ام.* * * ب یهو صدای داد و بیداد بسیااااار وحشتناکی بلند شد. یه زنی داشت خودشو میزد و موهای خودشو میکند و به یکی از نگهبانان بیمارستان میداد و میگفت میکشمت. خدا لعنتت کنه. مثل اینکه بچه کوچیک چند ماهه اش بستری بود. خودش و مادرش کنارش بودن. چون دو نفر همراه این بچه بودن ، بزور یکیشو گرفت کشید که بره بیرون. با کشیدن اون ، بچه از روی تخت میوفته زمین. ارتفاع تخت زیاد بود. زنه خیلی ترسید و حالش بد شد گفت بچه ام رو ضربه مغزی کردی. دیگه این بچه برای من سالم نمیشه و اینها.وای که چقدر خودشو میزد و میخواست بره نگهبان رو بزنه . بیماران و همراهان و پرستارانشون نذاشتن.دلم کباب شد واسه زنه.بچه اصلا گریه نمیکرد. حتی سرش خم شد تو بغل پرستار. بردنش ازش سی تی اسکن بگیرن. دیگه نمیدونم چطور شد.وای که مادر بودن چقدرررر سخته.وای که اتفاق فقط یه لحظه است و یک عمر بیچارگی و پشیمونی داره.
* * * یه زنی دو تا بچه داشت که فاصله سنی بینشون کم بود. هر دوتاش مریض شدن و بستریشون . یکیش تو این بیمارستانی که من بودم و یکیش دیگه اش یه بیمارستان دیگه. بیچاره مادره اینجا بود و پدرش پیش اون یکی بچه اش.داشت میگفت بهشون گفته مننژیت داره. بیچاره نمیدونست مننژیت چیه. تو دلم کلی غصه خوردم برای اینم.
آدم وقتی میره بیمارستان دردهای خودش فراموشش میشه.خدایا همه ی بیماران را شفا بده.


* * * راستی قسمت 15 فصل سوم سریال شهرزاد رو دیدید؟آخ که چقدر با دیدنش ناراحت شدم واسه خیلیها. اگرچه قباد ظالم بود ولی دلم براش سوخت. تک و تنها شد و بیچاره.فرهاد شخصیت بسیار دوستداشتنی که من خیلی عاشقانه های فرهاد و شهرزاد رو دوست داشتم ، زمونه و نامردی هاش چنان روح و جسمش رو آزار دادن که اونو از شه ایده آل گراش دور کرد و کاری کرد که به فکر انتقام بیوفته. زمونه با بدیهاش بالا ه روی منش افراد تاثیر میذاره. هرچقدر هم که آدم مقاومت کنه.و از همه بیچاره تر شهرزاد که بخاطر عشق زیادش به فرهاد حاضر شد فداکاری کنه و برگرده پیش قباد برای زنده موندن فرهاد. اما فرهاد این کارش رو درک نکرد و انتظار داشت روح خواهشون همچنان جسور بجنگن اما دیدگاه شهرزاد متفاوت بود. شهرزاد میگفت باید انسان وجود داشته باشه تا فریاد و آزاد شی رو سر بده. ی که نیست ، به چه دردش میخوره.از طرفی بخاطر شناختی که از قباد داشت و میدونست به ذات آدم پلیدی نیست و فقط بازیچه آدمهای سیاس چون بزرگ آقا شده بود ، دلش برای اینم میسوخت و دوست نداشت کشته بشه و تلاش کرد نجاتش بده.ولی خب وقتی نظرات افراد درباره رو میخونی می بینی اکثر افراد جامعه ما سطحی نگرن و واقعا سواد تحلیل ندارن متاسفانه. از طرفی کاملا عجولانه قضاوت میکنن.افراد زیادی میگفتن شهرزاد مثل ترکیه ای ها هر بار با یکی هست در صورت اینکه واقعا نمیتونن بفهمن شهرزاد فقط داره تلاش میکنه عشقش فرهاد زنده بمونه به امید زندگی ش و اینکه شاید آینده تغییر کنه.از طرفی درک کرده بود که قباد بازیچه سیاست بزرگانی چون بزرگ آقا و سیستم رابطه بازی و فاسد مملکتیه و طفلی ناخواسته وارد همچین دم و دستگاهی شده بود و اظهر من الشمسه که قدرت و پول آدمها رو از انسانیت دور میکنه و ازشون انسانهای ظالم میسازه.و شهرزاد اینو درک کرده بود و دلش نمیخواست قباد که کاره ای نبود کشته بشه. شهرزاد فقط دنبال اصلاح رفتار و افکار اطرافیانش بود. همین.ولی مردم ناجوانمردانه قضاوتش میکنن. و البته همه حق دارن هرجور که درکشون میگه نظر بدن ولی آدم متاسف میشه برای این نوع دیدگاهها که در جامعه ما بسیااااار زیاده.اینکه اغلب افراد میگن قباد شخصیت دوستداشتنیشون بوده و دلشون میخواد شهرزاد با قباد باشه و فرهاد بمیره.خیلی برام جالبه که افرادی هستن که از فرهاد و شخصیتش بدشون میاد. اصلا آدم دهنش وا میمونه.و حسن فتحی بسیار زیبا و هوشمندانه شخصیتها رو تبیین کرد و حتی بازیگران خیلی خوبی براشون انتخاب کرد.شخصیت اکرم و اقاپرویز و همچنین هوشنگ واقعا جالبن و نماد قشری از جامعه هستن که نباید آدم دست کم بگیردشون. دلم میخواد صمیمانه از آقای فتحی تشکر کنم بابت این سریال جذاب و پر حرف.


روزهای پایانی فروردین 97

درخواست حذف این مطلب
رو تخت دراز کشیدم. ساعت حدودا 6 عصره.نور ملایمی از پنجره دقیقا روی صورتم میوفته و انگار داره نازم میکنه.کنار دستم لب تاپ رو روشن که های خیاطیمو بریزم روش و گوشیمو خالی کنم. از طرفی بساط حلوا هم در حال آماده شدنه.
دیروز و ب و پریشب همسری رفته بود تهران یت و خواهرکوچیکه ام بهمراه گل پسرش شکلات عزیزم اومدن خونه ما پیشم باشن.چقدر این دو روز باهم بازی کردیم شعر خوندیم. داستان تعریف کردیم. شکلات با یه لحن خیلی خاص و بامزه ای صدام میکنه خااااله مرضی ، خاااااله مرضی.دوست دارم اون لحظه بخورمش. عاشقشم خیلی زیاد. عاشق چشمان آهویی درشتش و لبهای غنچه ای کوچولوش.وقتی آغوشمو باز میکنم و میگم بیا بغلم خودشو میندازه تو بغلم و منم یه دل سیر میبوسمش.خدا حافظش باشه. خدا حافظ همه ی بچه های معصوم باشه.
هر وقت همسری میخواد بره سفر من عجیب اضطراب میگیرم. به طرز باورنکردی.یه احساسات بدی رو تجربه میگم. بدترین لحظاته.نمیدونم ی منو درک میکنه یا نه. از در خونه که بره بیرون همش باید دعا بخونم و ساعتی یه بار بهش پیام بدم کجایی. اوایل این حال منو درک نمیکرد و گاهی دیر جواب منو میداد و من جون به لب میشدم اما حالا گمون کنم فهمیده من چه عذ میکشم. قبل رفتن به همه حرفام و توصیه هام گوش میده و کلی بهم محبت میکنه و بغل و بوس و قربون صدقه.تو راه هم سریع بهم جواب زنگ و پیاممو میده و سعی میکنه از نگرانی درم بیاره.و من وقتی خدا لطف میکنه و به سلامت برش میگردونه ، ذوق مرگ میشم. خدا رو شکر میگم و خودمو میندازم بغلش و تا وقت هست و میتونم می بوسمش و می بویمش.آخ که چقدرررر بده وابستگی شدید!آخ که مرضی چقدر تو این سالها و با رفتن های مختلف و دوری ها جون به لب شد!سفر رفتن های بابا و مامان اینا و بعد ازدواجم هم همسری.خوشبحال اونیکه وابسته هیچ نیست و راحت زندگی میکنه.
★ ★ ★ کار و بار بد نیست. کلاس خیاطی هم برقراره. در کنار دوستان سرحالم. خداروشکر بخاطر بهار و هوای مطبوع و دل انگیز و رفتن سر کلاس خیاطی و برش و دوخت زدن و سرگرم بودن و حال .خداروشکر بخاطر حس های کوچیکی که لذت بخشن. حس خوشی که وقتی زنگ میزنی به تلفن بابا و یا مامانت با روی خوش جوابتو میدن و قربون صدقه ات میرن و تو هنوز خوشبختی که این گوهرهای ناب رو داری.حس خوش وقتی که عزیزانت کنارتن و هنوز خدا اجازه داده با تو باشن.حس خوبی که هنوز تو خونه ات انواع و اقسام مواد غذایی داری و اگرم نداشته باشی توانایی یدش رو داری. و این نعمت بزرگیه که درمانده نیستی.الهی همیشه سلامتی باشه.بودن ها باشه.داشتن ها باشه.و لذت ببریم از همین داشته های موجود.

اولین روز کاری

درخواست حذف این مطلب
امروز 27 فروردین ماه اولین روز کاری من در کارگاه خیاطی بود. ب یه حس و حال خاصی داشتم. سعی کارهای عقب مانده خونه رو انجام بدم که فرداش صبح بتونم با خیال راحت برم سرکار.صبح که رفتم کلی تو مسیر دعا که خدا کمک کنه و بتونم خوب باشم و کارم رو خوب شروع کنم.رسیدم به کارگاه به یکی از خانمهای خیاطی که قبلنها باهم کلاس خیاطی میرفتیم سلام دادم. یکی دیگه از همکلاسیهام هم پنج دقیقه بعد من رسید. کمی سلام و احوالپرسی کردیم و مدلها رو بهمون دادن و یا علی گفتیم و شروع کردیم به دوخت.من اولش یه حس خاصی داشتم. یه حس گنگی و گیجی. نمیدونستم باید از کجا شروع کنم. خانم دوزنده کنار دستم که شروع کرد به رولت و دوخت زدن ، نگاهش و منم شروع .کم کم یادگرفتم.با چرخشون تا حالا کار نکرده بودم. سردوزشون اولین بار بود که باهاش کار و حتی اتوشون.ولی برای شروع خوب بودم. البته گمون کنم.تا ساعت 12 اونجا بودیم. 12 تعطیل کردیم. بعدازظهر که کلاس خیاطی دارم نمیتونم برم کارگاه. از فردا دوباره کار رو شروع میکنم.الهی به امید تو ....

بی حوصلگی

درخواست حذف این مطلب
بهمن داره تموم میشه و عن قریب اسفند از راه میرسه.ماه شور و هیجان. ماه خونه ت ی و بساط هفت سین درست . یدهای عید و ...من اما امسال اصلا حس و حالی براش ندارم. شور و هیجانی ندارم.نه حال خونه ت ی دارم و نه حوصله ید و تهیه هفت سین.امسال قصد هییییچ کاری ندارم حتی سفر.منتظر میشم ببینم روزها چگونه میگذرن.
این روزها کتاب میخونم ، کیف میدوزم ، گاهی خیاطی میکنم ، گاهی نقاشی میکنم ، گاهی می بینم. فقط دارم تلاش میکنم روزها و لحظه ها بگذرن.گاهی فکر میکنم به بارداری و داشتن بچه. چقدررررر دلم میخواست همسن مادرم میبودم. اون زمانها زندگی می که نه خبری از سقط بود نه ناباروری ، نه سونو ، نه دارو ، نه آمپول ، نه شیاف.اغلب افراد زایا بودن و اغلبشون بچه های سالم بدنیا میاوردن.الآن همه چی سخت شده. همه چی و من حس بدی در این زمینه دارم.کاش من زاده اون روزگاران بودم.

سفرنامه

درخواست حذف این مطلب
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

خبره گی و های قانونمند

درخواست حذف این مطلب
گاهی یهو یه حرف ساده ذهن منو به خودش مشغول میکنه. یه نکته. یا یه تلنگر.دیروز سر کلاس خیاطی ، مربی مون داشت به یکی از دخترها که متد گرلاوین هست ، یقه ها را آموزش میداد. از یقه ساده شروع کرد و اصول اندازه گیری رو براش مشخص کرد. یه جمله اش خیلی برام جالب بود و به دلم نشست. گفت بازی یقه را از گودی گردن به دلخواه علامت می زنیم و من نمیتونم عدد خاصی بهت بگم چون کار درستی نیست. باید هر مقدار دلت خواست بگیری فقط کتاب میگه استانداردش مثلا 7 یا 7.5 هست.این جمله برام جالب بود که در عین قانونمند بودن ما میتونیم هایی داشته باشیم. هایی که در هر موضوعی میتونه ما را به سمت خلاق بودن پیش ببره نه کانالیزه بودن و منجمد بودن.مثالش در همین خیاطی یا در هر چیز دیگری مثل آشپزی و ...
شروع هر کاری سخته. اونم کاری اصولی و دقیق. ولی وقتی واردش میشی ، وقتی یادش میگیری ، کم کم خلاق میشی.وقتی در اون کار به مهارت زیادی رسیدی و اصطلاحا خبره شدی ، اونوقت می بینی که میتونی حالا دست ببری تو اصول و کمی جابجاشون کنی. طوری که باعث بروز خلاقیت بشن نه از هم گسیختگی و نابودی امر.اینو آدم زمانی میتونه انجام بده که مراحل یادگیری و تکامل را در هر امری پله پله طی کرده باشه و حتما اصول اون کار را بلد باشه.این موضوع محدود به خیاطی نمیشه. من اونو تو خیاطی متوجه شدم ولی برای هر موضوعش فرق میکنه.مثلا یکی مراحل خبره گی را تو آشپزی طی میکنه ، یکی تو بیوتکنولوژی ، یکی در نجوم و ستاره شناسی ، یکی در شیمی و آزمایشگاه ، یکی در داروسازی ، یکی در کوانتوم و علوم هسته ای. یکی در ادبیات و شعر سرودن. یکی در فلسفه و منطق ، یکی در اقتصاد و یکی در کشاورزی و یکی در موسیقی و یکی در آرایشگری و ...
همه ی افراد در همه ی علوم میتونن درجات خبره گی داشته باشن و در اون در عین اصولی بودن هایی خلاق گونه پیدا کنن و من الآن تا حدودی در آشپزی و خیاطی میتونم تغییراتی بدم هرچند تا مهارت کافی داشتن بسیااااار راه طولانی در پیش دارم و میدونم که انسان تا لحظه مرگ نیاز به یادگیری و آپدیت خودش داره.الآن میتونم بلوز پولو را روی الگویی که ساسونش کوچک شده پیاده کنم یا حتی روی الگوی شومیز!و این تغییرات جالب گونه خیلی دلچسب هستن. دستم بازه برای سرهم چند چیز و درست ه یک چیز جدید که ممکنه خوب از آب در بیاد ممکنه هم نیاد! بهرحال خود اینکار لذت بخشه حالا نتیجه هرچه میخواد باشه.تو آشپزی هم خیلی از اینکارا و اغلب نتیجه اش خوب بوده و غذایی جدید خلق می با مزه ای خوب.گاهی اوقات که خیلی کم بود ، هم نتیجه بد میشد و اون غذا میرفت تو لیست سیاه.
تجربه خیلی خوبه. خیلی دلچسبه.قانون و اصول خوبه از اون خوبتر های خلاق گونه موجود در اونه.

از هر دری ، سخنی

درخواست حذف این مطلب
سلام. صبح روز پنج شنبه است. شهریور از نیمه گذشت به سرعت برق و باد. هوا خوب خنک شده. خیلی حس و حال پاییز به آدم میده. حس اینکه باید بری ید واسه اول مهر. کیف و مانتو و شلوار و مقنعه و دفتر و لوازم حریر بگیری. حس خوش جلد کتابها ((:آخ چقدر هوس سر کلاس علوم بنشینم. یا هم سر کلاس جغرافیا.دلم لک زده واسه یه لحظه نشتن سر کلاس آقای طاهری معلم علوم دوره راهنماییم و آقای جمشیدیان معلم تاریخ و جغرافیا و اجتماعی دوره راهنماییم.وای خانم عسکری معلم ادبیاتم. هعییییی روزگار...
* * * مهمانانمون اومدن یاسوج و رفتن و هرکاری کردیم نیومدن خونه. حتی واسه یه ناهار!! اینقدر اصرار کردیم ولی گفتن مزاحم نمیشیم.براشون تو سی سخت سوئیت گرفتیم دیگه رفتن اونجا. خودمونم یکی دو ساعتی رفتیم سی سخت پیششون خوش آمد گویی.این دوست و همکار و رئیس همسری ، رئیس سازمان مربوطه در اسان رضوی بودن که بهمراه رئیس سازمان مربوطه در چهارمحال و بختیاری اومده بودن اینجا. دلیل آشناییشون هم ، همکلاس بودن خانمهاشون تو بوده. هر دو پزشک هستن و از قضا شوهرهاشونم تو یه سازمان کار میکنن ولی تو استانهای مختلف. دیگه باهم دوست شدن و ما که مشهد بودیم چندسال. آقای ، به همسرجان ارادت ویژه داشتن و دوستیشون از ح رئیس و کارمند فراتر رفت. طوریکه همسری رو همیشه برای مشاوره هاش در نظر میگرفت و کارمندان اداره مشهد یه جور حسادت خاصی نسبت به همسری داشتن. ولی خدا شاهده از این دوستی هیچ بهره خاصی ما نبردیم. نه تو کار اداری نه حتی خانوادگی.حتی من و خانمش اولین بار بود که دیروز پریروز هم رو می دیدیم. اونم بعد از 4 سال زندگی در مشهد.با وجود اینکه ما تو اون شهر غریب بودیم ولی خانمش حتی یه ساعت پیش ما نیومد و یه تعارف خشک و خالی هم بهمون نکرد حتی برای ساعتی نشستن تو پارک نه خونه شون که احیانا مزاحمتی براشون پیش بیاریم!!ولی با دونستن همه ی اینها و بخاطر اخلاق خوب خود آقای ما دعوتشون کردیم خونه ولی نیومدن. قابل ندونستن.همسری میگفت ، شاید خانمش فکر نمیکرد که دنیا بچرخه و روزی تو ولایتمون باهامون روبرو بشه.بهرحال مهم هم نیست. بالا ه هر ی مرامی داره.کلی ازمون تشکر و رفتن.خانواده های خوبی بودن. حسم درباره شون مثبت بود.خب فرق میکنه طرف معا آدم ، انسانهایی باشند با تحصیلات عالیه و یا سطح پایین.این خانواده ها هر دوشون هم آقایونشون و هم خانمهاشون بودن اونم تو بهترین ها درس خونده بودن.یه چیزی که تو برخورد باهاشون و اون چند ساعتی که پیششون نشسته بودیم ، توجهمو خیلی جلب کرد ، شور و شعفی بود که بچه هاشون داشتن. اینقد فضا رو دوستداشتنی کرده بودن که خدا میدونه.به شدت دلم بچه خواست اون لحظه.آقای ی که از چهارمحال و بختیاری اومده بود دو تا بچه داشت. یه پسر ده یازده ساله و یه دختر دو سه ساله. پسرش چقدر شعر بلد بود. مادرش میگفت تو مسابقات مشاعره مدرسه شون مقام آورده بود. چقدر هم پدرش هم مادرش خوش رو و خوش خنده بودن. آدم کنار این خانواده ها.رئیس همسری هم فقط یه دختر ده یازده ساله داشت. دختری پر جنب و جوش و میشه گفت فهیم. کوپلشون با بچه های اون خانواده خیلی شور و هیجان ایجاد می .هر دو خانواده از شادی و شوخی بودن. سرحال و خنده رو. بسی خوشمان آمد. ولی من به عادت غلط همیشگیم دیر جوش بودم و دیر ارتباط برقرار می . اغلب ت بودم. بچه ها پانتومیم بازی می ما حدس میزدیم. یا هم اسم فامیل. مشاعره هم کردیم که همون پسر کوچولوی باهوش اول شد.
آقاااااااااا منم بچه میخواااااااام. هم پسر هم دختر.منم خنده میخوام. شور و هیجان میخوام تو زندگیم.همسری چقدر با اون پسره کیف میکرد. چقدر خوشش اومده بود ازش.ای خدااااااا خواهش میکنم به ما هم عنایت کن. سالم و صالح.

* * * تو این چند روز اخیر کلی ج افتاد رو دستمون. بیمه ماشین تموم شد،و باید بیمه میکردیم. سفر شیراز همین دو روز کلی شد که کار خاصی هم نکرده بودیم.یه اتو پاناسونیک سفارش داده بودم . تی وی هم کمی مشکل پیدا کرده بود که رفعش کردیم. مون هم امروز زایید. ماشین رو همسری بدجایی پارک کرد بردنش پارکینگ. خلافیش هم درآوردن حدود 400 - 500 با جریمه دیرکردش میشه!!یعنی رسما داغون شدیم این برج.خدا کنه همه ی مشکلات مالی باشن. بالا ه یه روزی یه جوری رفع میشن.

* * * کنسرت کیوان ت اومده یاسوج. روز شنبه. خیلی سریع و بدون فوت وقت بلیط گرفتیم برای خودم و همسری. البته مرضی هزینه شو تقبل کرد دیگه چیکار کنم بهم میگن مرضی فرهنگ دوست خخخخ.
* * * مامانم رفت شیراز برای مشکلات عدیده اش.بعد کلی سونو و اینها. ن بهش گفت فیبروم های رحمش دارن کم میشن خداروشکر و هم آمپولها جواب داده و هم کورتاژی که پارسال انجام داد براش خوب بود. میگفت دو تا دیگه آمپول بزنه ان شالله خوب خوب میشه.برای کیستهای اش هم گفت خداروشکر تغییر ماهیت ندادن و فعلا خوبه.برای خار پاشنه پاهاش هم ارتوپد گفت اوضاع پای راستش داغونه ولی پای چپش کمتره.گفت درمان دارویی کارساز نیست ولی براش کفش مخصوص توصیه کرد و گفت حتی یه قدم نباید بدون کفش مخصوص راه بری. حتی تو خونه.حالا تا دو سه هفته دیگه کفشهاش میرسه به دستش. بیچاره چقدر این دو روز راه رفت با همین پای ابش.اوضاع دیسک کمرش هم به لطف 4-5 آمپول قوی که زد کمی بهتره.خدا خودش شفای عاجل به همه ی مریضها بده به مادر من هم بده.قربون قد و بالات بره مرضی. قربون دستهات بره مرضی. الهی مرضی پیش مرگت بشه همه ی وجودم.
* * * لپ گلی سرما خورده. عزیزم مامانش میگه رنگ و روش زرد شده.شکلات هم که داره فضول میشه. جدیدا وقتی میرم بغلش کنم و بوسش کنم میزنه زیر دستم و میگه اووووووی. انگار بدش میاد فضولک ملوس.
* * * داداش بزرگم هم ارشد بوشهر روزانه قبول شده رشته عمران آب و سازه. براش خوشحالم. با این همه گرفتاری که داره اما پرتلاش داره درسش رو ادامه میده. الهی که همیشه خبر موفقیتهاتونو بشنوم عزیزانم.
خواهرم هم گچ پاشو باز کرده و حالا دیگه میتونه کم کم بره سراغ درمان ناباروریشون. البته اگر خدا کمک کنه و مسیر رو براشون سهل کنه.
* * * همسری امروز موقع خوردن صبحانه گفت مرضی مهم اینه داریم الآن باهم چای زعفران میخوریم. گوربابای همه چی.چقدر حس خوبی بهم دست داد. مشکلات به نحوی حل میشن فقط صبوری لازمه و شرح صدر. بقولا گشاده.
روزگارتون خوش و بی دغدغه

معده مغز درد

درخواست حذف این مطلب
معده مغزم درد میکنه اونم خیلی زیاد.آخه معده دردهای من عاملشون از مغز میاد. از فکرهای زیاد. از استرس. از ناراحت شدن ها. کافیه کوچکترین ناراحتی یا بحثی پیش بیاد من چند ساعت بعدش دردهای وحشتناکی در معده ام تجربه میکنم.متوجه شدم اخیرا دردهام زیاد شده. خودمم زود رنج شدم. مخصوصا چند ماه اخیر در مواقع دوره هام.اون چند روز بسیار عصبی و زود رنج میشم و پرخاشگر. خودم متوجه نیستم. موقع دوره متوجه میشم که چقدر من هورمونهام بالا و پایین شده بودن.چقدر کنترل احساسات در همچین مواقعی سخته. زنها همیشه در رنج اند. کی میتونه اونها رو درک کنه وقتی دائم چنین دردهایی دارن. هر ماه.کی میتونه درکشون کنه وقتی باردار میشن و کوهی از استرس و بالا و پایین شدن هورمون ها رو تجربه میکنن. بقول محیا که تو یکی از نوشته هاش نوشته بود بارداری مثل ز له 9 ریشتری میمونه که آدمو ویران میکنه اما در زیر ابه ها گنج پیدا میکنی!!کی میتونه درد بسیاااار زیاد زایمان را درک کنه و کی میتونه روند مختل شده اینها را بفهمه.وقتی این روند طبیعی به مشکل میخوره. وقتی بدنت خوب کار نمیکنه. وقتی باردار نمیشی ، وقتی بچه ات درون شکمت میمیره وقتی زایمانت با همه فرق میکنه و ده برابر افراد عادی درد میکشی و زایمان نمیکنی. وقتی شیر بی دلیل سرازیر میشه از ات. وقتی آغوشت خالیه. وقتی تمام زحمتهات هدر میره و زیر آوار و ابه ها هیچ گنجی نیست و تو داغونی.وای به حال زمانیکه بچه ات بدنیا بیاد و اونیکه میخواستی نباشه. سالم نباشه. اونوقت هزاران برابر بیشتر ویران میشی. داشتن فرزندی ناقص.کی میتونه زنها رو درک کنه با این همه بحرانی که در زندگیشون دارن.
فکر به اینها هم خودش نوعی عذابه و معده مغز رو درد میاره. اونم خیلی زیاااااد. من هم اکنون بهش دچارم.
داشتم فکر می که اخیرا دیگه بی تاب داشتن بچه نیستم. حداقل به شدت قبل نیست. گاهی حس پوچی می و حس بی معنی بودن دنیا و ما فیها. حتی از خودم هم خسته بودم و برام لحظه ها بی معنی میشدن.روزهایی بوده که احساس خوبی داشته باشم از آرامش فعلیم و نداشتن مسئولیت سنگین مادری.اما بودن روزهایی که مثل سینمایی تمام خاطرات مرور میشدن و من بابتشون از شدت غم فقط مبهوت میشدم و ت و خیره به نگاهی دور مشغول یادآوری زجرها میشدم.
گفت استرست خیلی زیاده. تو در این چند سال خیلی بهت سخت گذشته. بدنت و روحت خیلی زخمی شده و آسیب دیده. به این راحتی ها خوب نمیشی. خیلی تلاش لازمه. هم خودت هم مشاوره و هم دارو.و من باید دلشوره های عظیمم را به دست آرامبخش ها بسپارم بلکه روزگار بهتر سپری بشه.کاش ی منو بفهمه ...

مهمان و میزبان

درخواست حذف این مطلب
دیروز روز خسته کننده ای بود برای من.خواهر برادر هامو دعوت گرفته بودم واسه ناهار. از قبل هماهنگیهامو کرده بودم و خودمو واسه این مهمانی حاضر کرده بودم.چون با برنامه بود همه چیز خوب برگزار شد جز یه مورد!اونم اینکه من به کل فراموش کرده بودم که داداشم حالش خوب نیست و غذاها بهش ناسازگارن. وای وقتی بعد ناهار همه رو گلاب به روتون بالا آورد اونوقت یادم اومد که چه اشتباهی که براش غذا جداگانه درست ن . اینقده حالم گرفته شد که نگو. چقدر عذر خواهی و عذاب وجدان گرفتم براش. بیچاره بعدش هیچی نخورد دیگه.سر ظهر بود من داشتم ناهار درست می که دوست همسری زنگ زد که خونه این ما میخوایم شب بیایم خونه تون. همسری گفت آره هستیم و فعلا مهمان داریم تا عصر. عصر میرن اونا. تشریف بیارید.منو میگی همون پای گاز دلم یه جوری شد. خستگی این یکی هنوز ادامه داره دوباره شبم اومد روش.به همسری گفتم ازشون بپرس شام میخوان بیان یا بعد شام. گفتم شاید سر ظهر زنگ زده منظورش شام بوده باشه حداقل من تدارک اونم ببینم!!همسری و همچنین خودم درگیر کارامون بودیم تا عصر که مهمانها رفتن . منم خونه رو جمع و جور و شستشو. خسته سر جا خوابم برد. نیم ساعتی بعد مغرب نمیدونم همسری زنگ زد بهشون یا اونا. قرار بود جریان شام حل بشه من تکلیفمو بدونم.همسری بهشون گفت اونا گفتن نه شام نمیخواد ما تازه چیز خوردیم و تعارفات این مدلی و خلاصه رای همسری رو زد و نذاشت بره ید . نه نون داشتیم نه ماست و ت و پرت . قرار بود جوجه کباب براشون بذارم با غذای نذری که برامون آوردن و غذای مونده از ظهر.آقا اینها گفتن ما سیریم و چیزی نمیخواد همسری هم به همین حساب ید نکرد. اینها اومدن خونه و من دستپاچه و کاسه چه کنم دستم بود. هرچی چشم غره میرفتم که همسری بره ب ه بلند نمیشد ، چند بار گفتم برو اونها نمیذاشتن و میگفتن که نمیخواد. خانمه گفت من رژیمم و مرده هم گفت نمیخوریم فقط بچه هان که اونم همون غذای ظهر هرچی بود گرم میکنیم بهش میدیم.
منم دست به کار داشتم و با همونها یه شام معمولی راه انداختم. سبزی و ما و ماست و دوغ و ترشی و غذاهای نذری و غذاهای مونده از ظهر.آقا دیدم سفره کشیدم مرده نشست خورد خانمه هم چند قاشق برنج با مرغ ترش مانده از ظهر خورد و ترشی.بله دیدم بیشتر حرفاشون تعارف بود و من خیلی اذیت شدم. اگر الکی تعارف نمی من بهتر پذیرایی می .همسری میگفت چرا ناراحتی اولا تقصیر خودشون بود که تعارف و نذاشتن ما شام درست کنیم. دوما خوشحال باش غذاهایی که مونده بود تو خونه مصرف شدن و اسراف نشدن. خیلیها آرزوی اینها رو دارن اونوقت تو بخاط اینکه غذامون خاص باشه ناراحتی. دیگه حرفهای همسری کمی آرومم کرد ولی دلم نمیخواست اینجوری پذیرایی کنم. دلم میخواست سفره ام زیبا باشه ولی خب تقصیر رفتار نادرست خود مهمانها بود و تعارفات الکیشون! ما هم به حساب اینکه راست میگن غذای جدید درست نکردیم و هرچی تو خونه داشتیم همونها رو گذاشتیم سر سفره.
نتیجه گیری از این مبحث :1. خطاب به مهمانها. خواهشا وقتی میرید خونه ی اگر به قصد ناهار یا شام میرید صاف و پوست کنده بگید و از چند ساعت قبل یا یه روز قبل بگید که میزبان بتونه خودشو و اموراتشو مدیریت کنه و موقع اومدن مهمان دستپاچه نشه.
خواهشا تعارفات الکی نکنید. اگر گشنه اید خب بخورید اگر هم سیرید یا حس میکنید میزبان اسباب پذیرایی نداره و میخواین معذبش نکنین ، خودتو بگیرید حتی اگر گرسنه اید وقتی رفتین خونه خودتون بخورید. اینطوری میزبان رو دچار عذاب وجدان نمیکنید.
2. خطاب به میزبان از جمله خود مرضی :اینقدر سخت نگیر. تقصیر خودت که نبود. تقصیر تعارفات الکی و مز ف موجود بین خانواده هاست.ضمن اینکه غذای مونده از مهمانی ظهر که تمیزه و دست نخورده هم غذا هست بخدا ...نذری هم که همه دوست دارن بخورن. (شانس ما ب ی نذری نخورد!!!!)اسراف خوب نیست حتی به قیمت لاکچری و با کلاس بودن. مرضی اینو آویزه گوشت کن!این جور مسائل باعث میشه روابط بین افراد سخت بشه و آدمها بجای لذت بردن از وجود هم و در کنار هم بودن فقط فکر مسائل این چنینی باشن.پس یادم باشد یادم نرود که میتونم روزهای آینده پذیرایی بهتری از مهمانانم داشته باشم و ب هم هرچه بود ، خوب بود.

* * * حالا که بحث درباره غذاست دلم میخواد اینم بگم که : یه روز همسری تو دانشکده علوم پزشکی سخنرانی داشت. بعد جلسه بهش گفتن بریم رستوران غذا رزرو کردیم. همسری بهشون گفت من یه قاشق غذای بانوی دو عالم [ مرضی ;-) ] رو با غذای رستوران عوض نمیکنم. همسری میگفت براشون جالب بود. و البته خود همسری متعجب که چرا مردم غذای رستوران رو بیشتر میپسندن و حاضرن غذا مفت باشه کوفت باشه!اینو که برام تعریف کرد اینقده ذوق مرگ شدم که نگو. چند بار دیگه ام گفت من غذاهاتو دوست دارم و من بسی کیفور شدم از این سخن.