آرامش و تلاطم

درخواست حذف این مطلب
روی تخت که دراز می کشم دستم رو میبرم زیر بالشت نرمم و به خودم اجازهمیدم هنوزم بخوابم.. خو بدون دغدغه و نگرانی و اضطراب.بیدار که میشم تختم را مرتب میکنم . مطمئنم خونه مرتبه و قرار هم نیست مهمونی چیزی بیاد.فقط دو تا استکان چای مونده تو ظرفشویی که میشورمش و شروع میکنم طبق برنامه داروهامو خوردن و رعایت فواصل زمانیشون که تداخل پیدا نکنن.در همین حین آهنگهای گوشیمو پلی میکنم. برنج ام را دم میذارم. لباسهای شسته شده رو پهن میکنم روی بند رخت. از بس جا کمه رو بند رخت لباسها رو تا شده روش می چینم تا خشک بشن. خودم با دیدن بند رخت به این منظمی کیف میکنم.میرم سراغ گلها و آبپاشیشون. بعدم ادامه ناهار.یه دوری تو خونه میزنم. خوب نگاهش میکنم. دقیق دقیق.دوستش دارم. آرامشش رو دوست دارم. بزرگیشو دوست دارم. همه چیشو دوست دارم. محل امن زندگی منه. اتاق کار من و همسری با نور زیاد صبحگاهیش که جون میده اونجا کتاب بخونی یا هم خیاطی کنی.اتاق خواب دلچسبم.پذیرایی گل و گشاد و بخش بندی شده ام.تو این همه خوبی بزرگترین حس خوب ، بالاترین نعمت موجود که دیدنش برام مسجله بودن سلامتی و همسر عزیزمه. پناه من . امید من. زندگی من. ی که بودنش به گوشه گوشه خونه معنا میده و نبودنش هیچ کدوم از زیبایی هایی که گفتم رو بهم یادآوری نمیکنن و من زندگی رو فقط با خودم دوست دارم.این روزها خیلی یهو و بی مقدمه پیشش دراز میکشم. سرم رو روی بازوش میذارم. می بوسمش. اونم منو محکم در آغوش میگیره و می بوسه و میگه عزیز خودمی.من غرق در خوشبختی ام وقتی دارم براش نسکافه درست میکنم و باهم نسکافه میخوریم و برام جک تعریف میکنه و میخندیم. از ته دل.دوستش دارم بی نهایت.اما خدا میدونه تو ذهن و قلب من چه میگذره!!!!دوریش حتی برای ساعاتی برام زجر آوره. چه برسه به ماهها. درد عشق و دوست داشتن بی حد و حصر را کی میفهمه؟!من از این دنیا فقط همین چیزهایی که الآن دارم را میخوام. بودنشون. موندنشون.خدایا کمکمون کن.توان بده به ما.بخاطر پیشرفت. بخاطر انجام کارهایی که باید. خدایا صبر بده. سلامتی باشه و دیدار دوباره ما در خونه آرامشمون.خدایا روزهای آینده رو به خیر بگذرون.